تبليغاتX
هذیان در جزیره تنهایی ...
بدون ویرایش
خب، بلاگفای عزیز ....

با تو بودن خوب بود تا قبل این اوضاع.... دیگه وقت کوچ کردن. وقتی بهت فکر میکنم کلی خنده و گریه یادم میاد. به هر حال ادرسمو میزارم.... اگر دوست داشتی یک سری به ما بزن ... منم فراموشت نمیکنم...به دیدنت میام. کی میدونه بعدا چه اتفاقایی دوباره می افته

هذیان در جزیره تنهایی...

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 14:43  توسط بانو 

یک زمانی لذت یک سیگار یواشکی و یک استکان چای با هیچی قابل مقایسه نبود. اینو الان فهمیدم که دیگه ابایی ندارم از اینکه خانم والده یا اخوی و همسایه ها سیگار  دستم ببینن. دیگه حتی لذت چتهای یواشکی و حرفای ممنوع هم از بین رفته چون دیگه از بلند زدنشون ابایی ندارم و به قول یک ضرب المثل جدید به آرنجم هم حساب نمیکنم کی چی فکر میکنه، خوشش میاد یا نه. خودم هستم و خودم، ولی همچنان ازاد نیستم. یعنی حس آزاد بودن نمیکنم... شاید دنیا رو هم به یکی مثل من بدن بازم نتونه احساس آزادی کنه.

دلم برای دلهره دود کردن یک سیگار یواشکی، توی تاریکی تنگ شده.... عطر چای داغ رو از یاد بردم....

دلم برای ارگاسم اعتراض و  لذت نا فرمانی تنگ شده.

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 5:21  توسط بانو  | 

قبلا با تنهایی خودم خوش بودم ،خوش بخت بودم

این روزا، تنهایی میترسونم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 6:3  توسط بانو  | 

نگاهی به مبارزه ولایت‌مداران با مدرنیته

«انشاءالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد»

۷ خرداد ۱۳۸۹

POSTED IN Pick of the day, اجتماعی, فارسی, فرهنگ

-->
■ مهدی جامی

۱

ثمینه باغچه‌بان زن سالخورده و دنیادیده‌ای است. او یکی از اعضای خانواده‌ای فرهیخته است که در طول نزدیک به ۱۰۰ سال به آموزش مدرن در ایران خدمت کرده‌اند. نمی‌خواهد شکوه و شکایت کند؛ اما در گفتگویی که این روزها از او منتشر شده می‌گوید بعد از انقلاب به من بی‌نهایت ظلم شد و ناچار از مملکت‌ام فرار کردم. می‌گوید خانواده باغچه‌بان را شهید کردند.

سرنوشت باغچه‌بان‌ها نمونه‌ای از آمال سیاست نظام اسلامی در مواجهه با طبقه متوسط ایران است.

طبقه متوسط ایران اصولا با مدرسه به شیوه‌ای شگفت گره خورده است. امروز وقتی می‌خوانیم که تاریخ مدرسه جدید در ایران با چه دشواری‌ها و سنگ‌اندازی‌هایی روبرو بوده متعجب می‌شویم. با خود می‌گوییم آموختن الفبا به قاعده جدید چه مشکلی داشته که روحانیون را بر می‌آشفته است. معلمان مدرن ایران یا دربدر بوده‌اند مثل میرزا حسن رشدیه یا متهم به رابطه با بیگانه بوده‌اند مثل باغچه‌بان بزرگ. منطق و مرام ضدیت با طبقه متوسط، خودی بودن و به خود بسنده کردن و از بیگانه دوری جستن بوده است. طبقه متوسط برای مردمی که نمی‌خواسته‌اند سر از جهان خود بیرون کنند از جهان خارج، از دنیایی بیگانه خبر می‌داده است.

در کنار مدرسه‌سازی و رواج دادن روش‌های مدرن آموزش، اعزام دانشجو به خارج نیز از دیگر شاخصه‌های تاریخ طبقه متوسط در ایران است. بعدها در دوره رضا شاه آموزش همگانی آمد. طبقه متوسط محصول سیاست‌های آموزشی تازه و خاصه آموزش همگانی است. آرزوی مهندس و دکتر شدن و افسر و معلم شدن تا هر جا رفت دامنه طبقه متوسط را با خود گسترد.

انقلاب مشروطه ایران مقدمه ظهور این طبقه جدید بود. طبقه‌ای که ارزش‌های تازه و مدرسه‌های تازه و رهبران تازه‌ای داشت و اصول کشورداری‌اش و نگاه‌اش به جهان و البته شناخت‌اش از آن متفاوت بود. طبقه متوسط طلایه‌دار مدرنیسم ایرانی بود و قدرت مدرنیته در ایران با ضعف و قدرت این طبقه مربوط بوده و از حسن و عیب آن رنگ گرفته است.

انقلاب اسلامی در زمانی اتفاق افتاد که طبقه متوسط به نقطه اوج تاریخ خود رسیده بود. این نقطه اوج در یک پدیده پیکرینه می‌شد: کتاب. و کتاب خود محصول مدرسه بود. کتاب‌های انقلابی عمدتا محصول مدرسه‌های نو و دانشجویان جهان‌دیده بودند. شریعتی مثال عالی آن بود. تصور طبقه متوسط به عنوان پرتکاپوترین گروه‌های اجتماعی در ایران این بود که انقلاب اسلامی به گسترش ایده‌های این طبقه به طبقات دیگر جامعه خاصه فرودستان می‌انجامد. تلاش‌های بسیاری نیز از سوی رهبران طبقه متوسط یعنی روشنفکران انجام شده بود تا فرودستان را با خود همراه کنند و در این مسیر خود نیز همراهی‌های بسیاری با ایشان نشان دادند. گروه‌های سیاسی چپ و چریکی مثال اعلای این گرایش بودند. اما فرودستانی که با کمک طبقات متوسط روی کار آمدند به زودی در مقابل ایشان قرار گرفتند.

کتاب مهم‌ترین رسانه طبقه متوسط در ایران درست در زمان انقلاب است؛ اما پیش از آن رادیو و روزنامه و سینما نیز تجربه شده بود. رادیو و مجلات روشنفکری تا پیش از انقلاب رسانه‌های بسیار مهمی بودند. بعد از انقلاب کتاب شکوفایی حیرت‌انگیزی پیدا کرد. هم‌زمان رسانه‌های دیگری یک به یک به میدان آمدند. از ویدئو و کشف مجدد سینما در کلاس و استانداردی تازه تا موسیقی کلاسیک نو. کمی بعد روزنامه در کلاس تازه‌ای تجربه شد. و این همشهری بود تا بعدها به جامعه و توس و نشاط برسد و شرق. سپس ماهواره‌ها آمدند و اینترنت آمد. محور همه این رسانه‌ها آگاهی و مدرسه و آموزش است.

اما ورود و شیوع هیچیک از این رسانه‌های جدید، که در هر دوره نو به نو و به نوبت وارد جامعه شدند، بدون مقاومت نبود. اینها رسانه‌های طبقه متوسط شهری بود. مقاومت‌ها از سوی طبقات فرودست و محافظه‌کار و به نام دین و مذهب صورت می‌گرفت و هنوز می‌گیرد. منتها این طبقات تا پیش از انقلاب میدان نبردشان اجتماعی بود. بعد از انقلاب میدان نبرد سیاسی شد و با قدرت حاکم پیوند خورد. حبس و درگیری و اعدام گروه‌های وسیعی از روشنفکران در سال‌های اول انقلاب و ترورهای بعدی در خارج کشور و سپس قتل‌های زنجیره‌ای و بحران‌سازی‌های دوره خاتمی علیه شکل گرفتن هر نوع جامعه مدنی و محاکمه کرباسچی و ترور حجاریان و بستن روزنامه‌ها نمونه‌هایی از سیاست حذف در مقابل طبقه متوسط و حامیان آن است. اگر زمانی داشتن روزنامه و کتب ضاله کمونیستی جرم بود و باید آنها را مخفی می‌کردی امروز ساختن فیلم، کسی را مانند جعفر پناهی به زندان می‌اندازد. محوریت کتاب و فیلم و رسانه در این نبرد اجتماعی کاملا برجسته است.

با اینهمه و به رغم همه موانع سیاسی و اجتماعی چون روند رو به رشد شهرنشینی ادامه یافت و با سیاست‌های دوره سازندگی و اصلاحات همراه شد، به همان نسبت طبقات بسیاری با طبقه متوسط جامعه ایران همراه شدند. موفقیت همشهری به عنوان رسانه شهراندیشی و سینما به عنوان پنجره‌ای رو به جهان از همین بود و دوره خاتمی به دوره اوج حضور شهرنشینان و اندیشه‌های مدنی در صحنه جامعه تبدیل شد. چنانکه جنبش سبز هم اساسا با ایده‌های شهروندمداری طبقه متوسط ساخته شده و شورشی است بر رعیت‌انگاری مردم.

۲

بزرگ شدن طبقه متوسط از نظر گروه اقلیتی که هم اکنون بر مقدرات کشور مسلط شده است و چندین دهه است که با روندهای نوگرایی و نمایندگان آن ستیزه می‌کند، چیزی نبود که پنهان بماند. روند حذف تازه‌ای در ابعاد بزرگ از زمان روی کار آمدن دولت نهم آغاز شده بود. موسوی در یکی از مناظره‌های انتخاباتی‌اش گفت که روش‌هایی که به کنار گذاشتن طبقه متوسط جامعه بینجامد با امنیت ملی ما ناسازگار است. اما کسانی که بر سر قدرت‌اند در یک سال گذشته اقداماتی را که در چهار سال قبل از آن شروع کرده بودند تشدید کرده‌اند. اقداماتی که حذف طبقه متوسط، حبس رهبران آن، گریزاندن فعالان این طبقه به خارج مرزها، و منزوی کردن اکثریت را، که به ارزش‌های طبقه متوسط دل بسته، هدف گرفته است. محور اصلی این اقدامات از نظر من همچنان آموزش و رسانه است.

نتیجه سیاست‌های حاکم در ایران، قطبی کردن جامعه حول محور دین از یک سو و مدرنیته از سوی دیگر بوده است. از نظر سیاستگذاران نظام ولایی باید برکشیدن طبقات فرودست فوریت یابد، مدرنیزاسیون نظامی اولویت داشته باشد و به ایشان سپرده شود و طبقات متوسط از همه شئون موثر کنار گذاشته شوند و میدان عمل نهادهای آنها محدود شود. دانشگاه هدف اصلی بوده است. اما هر جا که نقشی از دانشگاهیان هم دارد با حمله و فشار و محدودیت روبرو ست. پیشبرد این تحول مهندسی شده به دست سرداران سپاه و لشکر بسیجی آنها سپرده شده است. بنابرین تعحبی ندارد که سردار فیروزآبادی حتی برای فرهنگستان نیز تعیین تکلیف کند و آن را عقب مانده معرفی کند (ایسنا).

من از میان خروارها گفته و خبر و سند که موید سیاست حذف و مهار طبقه متوسط است تنها به نمونه‌هایی در حوزه کتاب و مدرسه و دانشگاه اشاره می‌کنم. این اشاره برای به صدا در آوردن زنگ خطر کفایت می‌کند.

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب در سال‌های اخیر در مصلی برگزار می‌شود. این فقط یک انتقال صوری نیست. مدیران نمایشگاه فعالانه می‌کوشند فضای نشر و کتابخوانی در ایران را به نفع دیدگاه‌های خود دگرگون کنند؛ مثلا با رونق کتاب‌های معروف به ناصر خسروی:

«من شخصا آن قدر مذهبی هستم که با کتاب مذهبی مشکلی نداشته باشم، اما اگر بگویم که نمایشگاه کتاب امسال ویترینی بود که نشان می‌داد کتاب‌های مذهبی خیلی زیاد شده، واقعیت را درست بیان نکرده‌ام. نمایشگاه کتاب امسال ویترینی بود که نشان می‌داد کتاب‌های مذهبی ناصر خسروی خیلی خیلی زیاد شده. فکر می‌کردیم که ناشران ناصر خسروی در حال انقراضند، اما به مدد سیاست‌های حمایتی بار دیگر این نوع نشر رونق گرفته است. همان محتواها و همان روی جلدها. کافی بود دوری در نمایشگاه می‌زدی تا می‌دیدی که این جور ناشران چقدر زیاد شده‌اند و غرفه‌هایشان چقدر بزرگ‌تر از بقیه است و جاهایشان چقدر بهتر». ـ گزارش علی سیدآبادی در گوگل‌خوان

از نظر سیاستگذاران نظام ولایی باید برکشیدن طبقات فرودست فوریت یابد، مدرنیزاسیون نظامی اولویت داشته باشد و به ایشان سپرده شود و طبقات متوسط از همه شئون موثر کنار گذاشته شوند و میدان عمل نهادهای آنها محدود شود

می‌بینید که بحث حتی مذهب هم نیست (که قرائت‌های روشنفکران دینی از آن خطرناک تلقی می‌شود)، نوع خاصی از مذهب است که با سبک بازاری و عامه‌پسند کتاب‌هایش شناخته می‌شود و هیچ ربطی به هیچ امر مدرن و مدنی ندارد. این به مدیران فرهنگ در دولت کریمه احمدی‌نژادی اطمینان خاطر می‌دهد. برای همین است که دبیر کمیته ارزشیابی کتاب ارشاد برای همین نمایشگاه می‌گوید:

تدابیری اندیشیده‌ایم که مردم با خیال راحت بیایند و کتاب نامناسب در نمایشگاه نباشد. کتاب‌هایی که خلاف اعتقادات مسلمانی و شیعی مردم باشد باعث آزار آنها می‌شود. مردم از نظام اسلامی توقع دارند شرایطی را ایجاد کند که آنها با امنیت روانی و با امنیت خاطر بتوانند کتاب‌های مورد نظرشان را تهیه کنند. این در واقع کمک بزرگی است به مردم که مطمئن باشند کتاب‌ها توسط جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه ارزیابی و ارزشیابی شده‌اند. (خبرآنلاین)

از جمع کردن کتاب‌های متعدد از نویسندگان و روشنفکران و چهره‌های محبوب طبقه متوسط و حذف آنها از نمایشگاه خبرهای مکرر در دست است. این یکی اما صراحت چشمگیری در روشن کردن نظرگاه حذف‌کنندگان دارد:

مدیر کمیته‌ ناشران داخلی در زمینه‌ ادبیات و مشخصا کتاب‌هایی مثل آثار هوشنگ گلشیری، صادق هدایت، فروغ فرخزاد و … گفت: “… سوبسید را به چه کتاب‌هایی باید داد؟ به کتاب‌هایی که یک قشر خاص مخاطب دارد یا کتاب‌هایی که مخاطب عام دارد؟ به کتاب‌هایی که با مبنای تفکر و اندیشه‌ اسلامی هم‌خوانی دارد. کتاب‌های این دوستان که می‌گویید، خواندن این کتاب‌ها حداقل این است که روحیه‌ خودباوری را از انسان دور می‌کند و روحیه‌ی یأس را تزریق می‌کند. من این‌ها را مانند همان فال و کف‌بینی و این چیزها می‌بینم. (ندای سبز)

برای این دولت اقلیت، وزارت ارشاد یک وزارت‌خانه کلیدی است. چندان که در خود این وزارت‌خانه هم اگر دانشگاهیان و نیروهای حتی مذهبی با رنگ اصلاح‌طلبانه حضور دارند باید تسویه شوند:

وزیر ارشاد در پاسخ به یکی از دانشجویان دانشگاه امام صادق که معتقد بود «با بدنه کارشناسی وزارت ارشاد نمی‌توان کار انقلابی کرد؛ چراکه این بدنه کارشناسی، بدنه دوران مهاجرانی و مسجد جامعی است»، با بیان این‌که ”جانا سخن از زبان ما می‌گویی” گفت: این‌که کارشناسان باید متدین، انقلابی، کارآمد و از سطح سواد بالایی برخوردار باشند، نظر ما نیز همین است … بنابراین راهی ندارد، جز این‌که یک سری نیروهای جدید متعهد را در مجموعه وارد کنیم. ساماندهی نیروی انسانی یکی از بحث‌های جدی ما ست. (ایسنا)
وزیر ارشاد به این کار می‌گوید ساماندهی نیروی انسانی. اما در عمل اتفاقی که می‌افتد جایگزینی نیروهای همسو با ارزش‌های طبقه متوسط است با نیروهایی که بتوانند دید اقلیت حاکم را دنبال کنند.

دانشگاه

وضع دانشگاه در سال‌های اخیر با کنار گذاشتن استادان باسابقه و مستقل، جابجا کردن آنها از محل خدمت دانشگاهی‌شان، بازنشسته کردن زودهنگام، اخراج و بازداشت و تشویق به خروج از کشور همراه بوده است*. دولت پرولتاریای اسلامی هیچ ابایی ندارد که بگوید دانشگاه باید در اختیار نیروهای طرفدار خودش باشد. وزیر علوم رسما استادان را مخیر می‌کند که یا همسویی کنند یا کنار بروند:

«در دانشگاه نیازی به اساتیدی داریم که التزام به ولایت فقیه دارند. به اساتیدی که جهان‌بینی اسلامی را قبول ندارند و سکولاریسم را در دانشگاه‌ها ترویج می‌کنند نیاز نداریم.» (فارس)

وضعیت مطلوب دانشگاهی را از چشم اقلیت حاکم می‌توان در این اظهارنظر مشاور ریاست دانشگاه امیرکبیر ملاحظه کرد:

همانگونه که دیگر تهران تعیین‌کننده نیست و این مسئله در انتخابات ثابت شد، نخبگان هم نقش تعیین‌کنندگی‌شان را از دست داده‌اند. در حال حاضر نظریه‌پردازها نیز الزاماً از گروه استادان دانشگاه‌ها نیستند. (خبرانلاین)

به نظر ولایت‌مداران، دانشگاه صحنه مهم جنگ با غرب است؛ زیرا چنانکه سردار رحیم صفوی می‌گوید:

«غرب با فرهنگ لیبرال دموکراسی جنگ بزرگی را علیه اسلام به راه انداخته و آنها از بیداری اسلامی که ایران و انقلاب اسلامی را مرکزیت آن می‌دانند هراس دارند.»

این موضوع ظاهرا پایه فکری برخورد با دانشگاه است. اما واقعیت جز این است. دانشگاه باید مهار شود، اسلامی شود و یعنی تابع ولایت فقیه شود و دست از نوگرایی و افکار غربی بردارد. برای همین است که رهبر نظام مقدس به علوم انسانی و اجتماعی که پایه غربی دارند اعلام جنگ می‌دهد. آنها دانشگاه را جایی می‌بینند که با همه تلاش‌هایی که کرده‌اند در آن نفوذی ندارند. این است که رحیم صفوی در ادامه تحلیل‌اش می‌گوید:

«دانشگاه‌ها امروز وضعیت خوبی ندارند، ‌جای دلسوزان انقلاب و نخبگانی که به حضرت امام، مقام معظم رهبری و قانون اساسی وفادار باشند خالی است.» (ایلنا)

آن دیدگاهی که از وزیر ارشاد دیدیم که نشان می‌دهد وزارت ارشاد در حال تسویه بزرگی از نیروهای کارشناسی خود است را در دیدگاه وزیر علوم احمدی‌نژاد هم می‌بینیم. این در واقع دیدگاه عمومی و مسلط و برنامه‌ریزی شده اقلیت حاکم است که معتقد است نیروی لازم برای غلبه بر اکثریت را دارد:

«به میزان مورد نیاز افراد دلسوز در کشور داریم که بخواهیم افراد غیرهمسو با نظام را از بدنه خارج کنیم و از این اقدام خود شرمنده نخواهیم بود.» (مهر)

رفتار با دانشگاه آزاد

دانشگاه ازاد یکی از پرنفوذترین نهادهای آموزشی ایران است و به دلیل اینکه عمدتا کسانی را جذب می‌کند که نمی‌توانند از سهمیه‌های مختلف دانشگاه‌های دولتی استفاده کنند و وارد نظام رایگان آموزش دانشگاهی شوند، بافت جمعیتی طبقه متوسط شهرنشین، که دست‌اش به دهانش می‌رسد، در آن غلبه دارد.

دولت در یک سال گذشته فشار بسیار زیادی اعمال کرده است تا کنترل این دانشگاه را از دست مدیران متمایل به مخالفان دولت درآورد و حتی از اهرم شورای عالی انقلاب فرهنگی که زیر نظر احمدی‌نژاد است برای راندن مدیران فعلی و جایگزین کردن مدیران نزدیک به خود تلاش کرده است.

هفته نخست اردیبهشت ماه ۱۳۸۹، دولت ایران با تغییر اساسنامه دانشگاه آزاد، اختیارات هیات موسس، هیات امنا و رییس این دانشگاه را محدود کرد و نام میر حسین موسوی رهبر معترضان را از هیات موسس دانشگاه حذف کرد. در اساسنامه جدید، ترکیب اصلی هیات اداره‌کننده دانشگاه را شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت علوم و دفتر نمایندگی رهبر ایران در دانشگاه‌ها تعیین می‌کنند. (بی بی سی)

این «ترکیب» به صورتی کاملا آشکار به سود احمدی‌نژاد و سیاست‌های حذفی او ست.

مدرسه

مدرسه هم وضع بهتری ندارد. مدرسه‌های جدید به خصوص تاکید فراوانی بر دیوار کشیدن بین دنیای زنانه و مردانه دارند و با تاکید آشکار می‌خواهند مدرسه را به محل آموزش خانه‌داری تبدیل کنند یا دخترها را زودتر بفرستند خانه بخت. از نظر مقامات برنامه‌ریز برای آموزش، مدرسه مانع روال اصلی زندگی دختران است. سمیه توحیدلو جامعه‌شناس در وبلاگ خود اشاره می‌کند که در مدارس دخترانه تعداد نامزدکرده‌ها زیاد می‌شود:

این نوع نگاه به زندگی که تنها هدفش می‌شود شوهر کردن و لاغیر، چیزی است که قرار بود با تعلیم و تربیت و با ایجاد شرایط رشد بیشتر و بهتر تغییر یابد. حالا چشممان باید هر روز به دیدن اخباری جدید روشن شود. رییس آموزش و پرورش شهر تهران به ازدواج در طول تحصیل توصیه می‌کند. و وزیر اسبق آموزش و پرورش نیز روال تحصیل کردن دختران را وارونه کردن روال اصلی زندگی ایشان می‌داند. (سمیه توحیدلو)

نظام ولایی برای اینکه مدارس را هر چه بیشتر کنترل کند و به رنگ بینش و منش خود در آورد روحانیون را در قالب طرح اسلامی کردن محیط‌های آموزشی به تمام مدارس می‌فرستد:

طبقه متوسط حامل مدرنیته ایرانی است. پس معنای دقیق و عینی این جمله این است که پایان مبارزه نبوی و شرکا به خاک سپردن طبقه متوسط در ایران است. آنها در این مسیر حرکت می‌کنند. این استراتژی پنهان اقلیت برای حفظ قدرت است که به زبان‌های مختلف دارد آشکار می‌شود

وزارت آموزش و پرورش ایران می‌گوید به زودی طرح “استقرار دائمی روحانیون در مدارس کشور” را اجرایی خواهد کرد. (جام جم)

آنها فکر می‌کنند اگر از مدرسه شروع کنند دیگر دردسرشان در دانشگاه کمتر خواهد بود. به جز تقویت ابزارهای کنترلی حتی در مهد کودک‌ها ابزار تغییر بینادگرایانه محتوای متون درسی و در صورت لزوم حذف موضوعات مثل تاریخ شاهان یا مدارس خاص (مثل انحلال مدارس پرورش استعدادهای درخشان) نیز به کار گرفته می‌شود.

در واقع، «صحنه اصلی نبرد نظام آموزشی است. نظام نوین آموزشی که تقریبا با مشروطه به دنیا آمد و پهلوی‌ها بزرگش کردند و شامل آموزش و پرورش فعلی و دانشگاه‌ها می‌شود و نظام آموزشی سنتی که مهم‌ترین رکن آن حوزه‌های علمیه است و البته شامل مساجد و هیئت‌ها و مراسم مذهبی هم می‌گردد. خروجی‌های نظام نوین به لحاظ فکری مصرف‌کنندگان مفاهیم عمدتا غربی هستند و دست‌پروردگان نظام سنتی مصرف‌کنندگان متون قدیمی. جهان‌بینی این دو گروه کاملا با هم متفاوت است و هیچ کدام نتوانسته‌اند در ۱۰۰ سال گذشته دیگری را حذف کنند.» (+)

احمدی‌نژادیست‌ها اما همت گمارده‌اند که این ورق را به نفع خود برگردانند و طبقه متوسط درس‌خوانده و شهرنشین و نوگرا را حذف کنند.

این حذف صورت‌های مختلف دارد و از حذف ارزش‌های طبقات متوسط تا حذف امکان ارتقای اجتماعی آنها را در بر می‌گیرد. مهم‌ترین مساله هم زنان‌اند. برای همین است که آنها زنان طبقه متوسط را که نشان داده‌اند حتی در اعتراضات خیابانی نیز کم نمی‌آورند در سطوح مختلف تعقیب می‌کنند. حالا فرمان مبارزه با بدحجابی را متوجه دانشگاه کرده‌اند تا به این بهانه زنان مخالف با حجاب اجباری را از دانشگاه حذف کنند. کمیته‌های انضباطی قرار است در این مسیر فعال شوند. (مهر)

رسانه‌های طبقه متوسط

فهرست بالابلندی از تلاش‌های همه جانبه نظام ولایی برای مهار روزنامه‌ها و رسانه‌ها می‌توان به دست داد. همه روزنامه‌های رقبا باید به کوچک‌ترین بهانه بسته شود و چنین بوده و شده است. اما مهار رسانه‌ای طبقه متوسط فقط حوزه رسانه‌های مکتوب و آنلاین را در بر نمی‌گیرد. فیلم و سینما به روش‌های مختلف تحت فشار بوده است و با انواع سیاست‌های وزارتی، راه برای خودی‌ها باز و هموار شده و بر فیلمسازان غیرخودی بسته و ناهموار شده است.

ماهواره‌ها در قدم بعدی حذف شده‌‌اند و اگر روش‌های سنتی‌تر مثل جمع‌آوری دیش جواب نداده است از سال گذشته پارازیت با قدرت تمام دریافت برنامه از شبکه‌های محبوب و آگاهی‌بخش طبقه متوسط را مختل ساخته است (و شبکه‌های تخدیرکننده البته دست‌نخورده باقی مانده است). اگر هزینه این کار هم از نظر مالی و هم از نظر بهداشتی بالا باشد چه باک. مساله اصلی محاصره طبقات فضول و سرکش و مهارناپذیر است.

داستان مشابهی درباره اینترنت و فیلترینگ گسترده آن با استفاده از روش‌های مختلف وجود دارد. نظام ولایی در مقابل ناتوانی فنی خود و رواج روزافزون کاربران وب در ایران به انواع و اقسام قوانین تنبیهی و ساماندهی‌های غیرمتعارف روی کرده و اگر لازم دانسته به حمله سایبری دست زده است.

حتی خرده رسانه‌ای مانند پیامک هم در امان نمانده است. و قطع و وصل‌های مکرر سیستم ارسال پیامک در زمان‌های حساس سیاسی نشان دقت و وسواس نظام مقدس برای بستن همه راه‌های رسانه‌ای و انحصار آنها به خود و پیام‌های خود است.

اما باز هم بزرگ‌ترین رسانه طبقه متوسط در گزارش اعتراض‌اش به حذف رای و انتخاب‌اش شایع‌ترین و ساده‌ترین رسانه بود: موبایل.

موبایل و ای‌میل هنوز مقاوم‌ترین رسانه‌های طبقه متوسط شهری است.

۳

مرتضی نبوی از صاحب‌نظران سرای قدرت در اقلیت حاکم در تحلیل خود از اوضاع اجتماعی امروز ایران جنبشی را تشخیص می‌دهد که باید سرکوب شود. او این جنبش را «ضدفرهنگ» می‌خواند و خاستگاه آن را طبقه متوسط شهری می‌بیند. دانشگاه قلب این جنبش است:

«مرکز این جنبش ضدفرهنگی دانشگاه‌های ما هستند، ‌‌به‌ویژه دانشگاه‌های تهران.» و رسانه این جنبش شبکه اینترنت است. پس در جاهایی مثل شهرهای بزرگ و دانشگاه رشد می‌کند چرا که «افراد دسترسی بیشتری به فضای سایبری دارند».

سیاستگذاران اقلیت و فرماندهان جنگ نرم با طبقه متوسط روشهای مختلفی را برای مهار کردن و خنثاسازی و کنار زدن و حذف اجتماعی به کار می‌برند. از موازی‌کاری و مشابه‌سازی که در آن استاد شده‌اند و به اول انقلاب سابقه می‌رساند تا وارونه‌سازی که در این اواخر آموخته‌اند.

در منطق وارونه مرتضی نبوی آنچه به دانشگاه کنونی، با وجود گذشت سی سال از انقلاب، تعلق دارد یاوه و اسباب گمراهی است. او مرکز این گمراهی را مرگ خدا در اندیشه دانشگاهیان معرفی می‌کند تا به علوم انسانی حمله کند. اما این خدایی که مرده است همان خدای مردم‌خواران است. خدایی که دروغ و تقلب و قتل و انحصار و حذف و حبس بی‌گناهان و تجاوز به زندانیان و شکنجه ایشان را روا می‌دارد. این خدای نامردمی است که مرده است. دانشگاه به چنین خدایی اعتقاد ندارد. و به دین چنان خدایی هم.

مرتضی نبوی که از اقلیت بودن خود آگاه است، ناامید از اینکه خواسته‌های او همه‌گیر شود می‌گوید سرمایه ما بسیج و سپاه است. او بی‌هیچ پرده‌پوشی و با پیروی از همان خدای عبوس و خشن و رعیت‌پرور و به استعانت این سرمایه قهر و جبر می‌گوید باید به مدرنیته پشت کرد. و نه تنها پشت کرد که آن را با تمام ضمایم‌اش به خاک سپرد:

اگر ما بتوانیم با خون دل خوردن و سرمایه‌گذاری کردن، ‌‌از این میدان مبارزه، ‌‌پیروز بیرون بیاییم، ‌‌می‌توانیم بگوییم که ان‌شاءالله مدرنیته را با تمام ظرفیت‌های نظامی، ‌‌اقتصادی و رسانه‌ای آن به خاک خواهیم سپرد. (جوان انلاین)

طبقه متوسط حامل مدرنیته ایرانی است. پس معنای دقیق و عینی این جمله این است که پایان مبارزه نبوی و شرکا به خاک سپردن طبقه متوسط در ایران است. آنها در این مسیر حرکت می‌کنند. این استراتژی پنهان اقلیت برای حفظ قدرت است که به زبان‌های مختلف دارد آشکار می‌شود.

———————————————-
* هدایت نیروهای دردسرساز به بیرون مرزها از سیاست‌های عمومی نظام ولایی است. جعفر پناهی تازه‌ترین نمونه از زندانیان پرآوازه سیاسی در ایران در این ویدئو از قول یکی از مقامات اطلاعاتی می‌گوید: «به من گفتند چرا تو در ایران مانده‌ای؟ برو بیرون و آنجا فیلم بساز!» (این فیلم را که به افتخار پناهی ساخته شده در یوتیوب ببینید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 3:31  توسط بانو  | 

فرزاد رو اعدام کردن....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دادسرای عمومی و انقلاب تهران صبح امروز از اعدام پنج زندانی سیاسی خبر داد: فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان. همه این افراد به استثنای مهدی اسلامیان، از فعالان مدنی و سیاسی کرد بودند.

در مورد اعدام این افراد و پیامدهایی که به همراه خواهد آورد، به چند نکته باید اشاره کرد.

اول اینکه، افکار عمومی کردستان، حساسیت فوق العاده ویژه ای در مورد وضعیت فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و شیرین علم هولی و در مجموع اعدام های سیاسی داشته و دارد. حجم اعتراضاتی که در این سالها در واکنش به صدور حکم اعدام برای آنها مشاهده شد، کم نظیر بوده است. این اعتراضات صرفا از سوی کردها صورت نگرفت و با همراهی فعالین نقاط دیگر هم همراه بود.

به باورم، در روزهای آینده شاهد اعتراضات گسترده و اتفاقاتی در شهرهای کردستان خواهیم بود. شهروندان کرد، در این سالها تجمعات زیادی در حمایت از فرزاد کمانگر برگزار کردند. در سنندج و مهاباد و کامیاران و جاهای دیگر. انتشار خبر اعدام این افراد، هر خانواده ای را در کردستان شوکه خواهد کرد. اعدام این افراد، بار دیگر خاطره اعدامهای سیاسی بعد از انقلاب در کردستان را برای مردم کرد زنده خواهد کرد.

شهروندان کرد در مواقعی که حاکمیت، ناشیانه در کردستان دست به کاری بزند، استعداد زیادی در نشان دادن واکنش دارند. نمونه اش اعتراضاتی که پس از کشته شدن شوانه قادری در سال 84 صورت گرفت(شوانه قادری جوان مهابادی بود که توسط نیروهای امنیتی کشته شد و در اعتراض به کشته شدن وی، کردستان ایران نزدیک به دو هفته
متشنج شد.)

قطعا اگر دستگاه امنیتی از پیامدهای کشتن شوانه قادری درک درستی داشت، هرگز دست به این کار نمی زد.

به این ترتیب، جدا از بحث عادلانه بودن یا نبودن روند رسیدگی به پرونده اعدام شدگان، دستگاه امنیتی و قضایی در محاسبات خود باید برای واکنش شهروندان کرد و سایر ایرانیان نسبت به اجرای این احکام ارزشی قائل می بود. واکنشی که الزاما وزارت اطلاعات و نهادهای دیگر نمی توانند همه ابعاد آن را برآورد کنند و به نظر می رسد اگر هم برآورد درستی از پیامدهای آن دارند، می دانند که هزینه های زیادی برای حاکمیت به دنبال خواهد داشت.

افکار عمومی، اعدام های سیاسی آنهم به شکل دسته جمعی را تحمل نخواهد کرد. اعدام فرزاد کمانگر، علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان، به همان میزان که به معنای مختومه شدن پرونده آنها در دستگاه قضایی و امنیتی است، به معنای گشوده شدن پرونده جدیدی است: واکنش افکار عمومی به اعدام دسته جمعی.

متهم این پرونده، حاکمیت است و شاکی، افکار عمومی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 17:55  توسط بانو  | 

نوشتهء محمدرضا نیکفر

در آغاز این نوشته، زندان به‌عنوانِ جای ممتاز پدیداری حقیقت حکومت دینی معرفی می‌شود. از این میقات نقبی زده می‌شود به دین و خدای آن. خدای شکنجه‌گران، که خود طبعاً شکنجه‌گر است، در کانون بررسی قرار دارد. پرسیده می‌شود که مسئولیت این خدا با کی است. در ادامه به شعار "الله اکبر" پرداخته می‌شود، به امکان‌هایی که به دست می‌دهد و محدودیت‌هایی که دارد. در پایان از معنویتی سخن می‌رود که بایستی ابتذال و خشونت دینی را بتاراند. این معنویت، سکولاریسم نامیده می‌شود.

پدیداری در زندان
شنبه، ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ − جلسه‌ی اول دادگاه نمایشی دستگیرشدگان جنبش اعتراض به نتیجه‌ی اعلام‌شده‌ی انتخابات برگزار شد. به دنبال آن برای دو تن از متهمان، کنفرانس مطبوعاتی برپا کردند. با آنان یک مصاحبه‌‌ی تلویزیونی اختصاصی نیز کردند که همان روز شنبه پخش شد. آنان در این شوهای اعتراف، اعلام کردند که در زندان به حقیقت رسیده‌اند. یکی از آنان گفت: خودشكنی می‌کند «برای اين‌كه حقيقت ديگری احيا بشود». این بار اولی نیست که چنین سخنانی را در قالب "اعتراف" می‌شنویم و تا زمانی که این رژیم هست، باز از این گونه اعتراف‌ها گرفته خواهد شد.

چرا حقیقت حکومت اسلامی همواره در زندان‌ها تجلی می‌یابد؟ می‌توان به پرسش، پاسخی پدیدارشناسانه داد. پدیدارشناسی، مکتبی فلسفی است که بنیان‌گذار آن ادموند هوسرل (۱۹۳۸ − ۱۸۵۹) است. عزیمتگاه پدیدارشناسی این اندیشه است که برای گذر از گمان به شناخت حقیقی باید خود را در موقعیت تجربه و به سخن کلی‌تر در کوران آزمونی بگذاریم که به ما امکان دهد به موضوع (پدیدار) نزدیک شویم. نحوه‌ی نزدیک شدن به موضوع بسته به خود موضوع دارد. اگر بخواهیم ثابت کنیم که در تابستان هوا در آبادان گرمتر از همدان است، بایستی به این دو شهر سفر کنیم و نتیجه‌ی دو تجربه را با هم مقایسه کنیم. یک قضیه‌ی هندسی به شکل دیگری ثابت می‌شود، ادعایی در مورد خاصیت شیمیایی یک ماده، به شکلی دیگر. در پدیدارشناسی، در این ارتباط، از همپیوندی موضوع و آزمون آن سخن می‌گویند.

می‌خواهید با خواص اسید نیتریک آشنا شوید؟ به آزمایشگاه شیمی بروید! می‌خواهید گرمای تابستان آبادان را حس کنید؟ در مرداد ماه به آنجا سفر کنید! می‌خواهید با طعم میوه‌ای ناآشنا آشنا شوید؟ آن را بچشید! جای کشف حقیقت اینها را نمی‌توانیم با هم عوض کنیم. مثلاً نمی‌توانیم بگوییم برای اثبات قضیه‌ی فیثاغورث باید به آبادان رفت، و برای حس گرمای آبادان، بایستی مزه‌ی لیچی را چشید، که میوه‌‌ای ناشناخته برای ماست.
می‌خواهید دریابید تابستان در جنوب چه سوزان است؟ مردادماه به آنجا سفر کنید! بر همین روال این حکم پدیدارشناسانه را برمی‌نهیم: می‌خواهید حقیقت جمهوری اسلامی را درک کنید؟ به زندان بروید! زندان، غار حِرای جمهوری اسلامی است. فرشتگان امین، در آن کنج امن، حقیقت مقدسشان را بر شما آشکار می‌کنند.

پرسیدیم: چرا حقیقت حکومت اسلامی همواره در زندان‌ها تجلی می‌یابد؟ پاسخ این است که حقیقت رژیم، همان زندان‌های آن است. اگر جز این بود، می‌توانستند در خارج از زندان برای بازجوهای معجزه‌گرشان سخنرانی بگذارند تا همگان متنبه شوند. می‌دانیم که بازجوهایشان، سردبیر و نویسنده و خطیب نیز هستند. سخن آنان اما بر دل نمی‌نشیند، اگر سخنرانی‌شان در جایی خارج از زندان باشد. اگر هوسرل زنده بود، شاید می‌گفت: پدیداری اصیل جمهوری اسلامی در زندان است. از این استادِ نگاه کردن و دقت در نگاه کردن و نگاه بر نگاه، آموخته‌ایم که هر پدیدارشونده‌ی اصیلی سرشتی نهادی–‌نسبی دارد، یعنی پدید آمدنش، جلوه‌گر شدن بر نهادی (ذهنی) است که در موقعیت معینی قرار دارد.

حقیقت رژیم
حقیقت رژیم، که بازجو آن را به زندانی "تفهیم" می‌‌کند، در این است که دستگاه حق دارد و آن حقی که دارد، حقی دینی است. حقیقت دینی، حقیقت گفتمانی نیست، یعنی نمی‌توان با بحث و استدلال آن را دریافت، چون وقتی بر چشم و گوش و دل فرد از ازل پرده‌ای کشیده باشند، یعنی فطرت فرد اجازه ندهد حقیقت را دریابد، او همواره در "ضلالت" می‌ماند و فرقی نمی‌کند که از چه درس و بحثی بهره برد. پرده پاره می‌شود و شهود ممکن می‌گردد، آن هم نه با بحث، بلکه با تجربه‌ای ویژه در موقعیتی ویژه. به این آزمون می‌توان معجزه یا شبه معجزه گفت. رخداد آن در حکومت اسلامی اساسا در زندان است. آن غشائی که در قرآن (بقره ۷) از آن سخن می‌رود و همانی است که چشم و گوش و دل فرد را به روی حقیقت می‌بندد، در زندان پاره می‌شود.

روز سوم شهریور ۱۳۸۸ جلسه‌ی چهارم دادگاه‌های نمایشی در تهران برگزار شد. در کانون این نمایش، شرح گشوده شدن چشم سعید حجاریان، متفکر اصلاح‌طلبان، به روی حقیقت قرار داشت. از قول او گفتند که سال‌ها زیر تأثیر ماکس وبر بوده و تصور می‌کرده که نظام حاکم بر ایران را هم می‌توان در چارچوب نظر این جامعه‌شناس نامدار درباره‌ی ساختار حکومت‌های شرق مسلمان تحلیل کرد و آن را نوعی نظام سلطانی دانست. حاصل فکر سالها در مدت کوتاه اسارت در اوین زایل می‌شود. از قول او گفتند که فهمیده، در تشخیص نظام اشتباه می‌کرده است. در اینجا شنونده منتظر استدلال است. استدلال چنین است: «نظام ولایت فقیه مشروعیت خود را از ناحیه مقدسه امام زمان (عج) می گیرد  با این اوصاف انطباق نظریه ماکس‌وبر ، بر شرایط کنونی ایران کاملا نا بجا و بی ربط است.» این استدلال به این صورت هم تکرار می‌شود: «حکم ولی فقیه شعبه‌ای از ولایت رسول اکرم» است، پس سلطانی نیست. آنچه در اینجا استدلالش نامیدیم، در صورتی یقین‌آور است که یقینِ دلیل، مسلم باشد. دلیل این است که «نظام ولایت فقیه مشروعیت خود را از ناحیه مقدسه امام زمان (عج) می گیرد». باور به چنین چیزی امری شهودی است، یعنی فرد ولی فقیه را که مشاهده می‌کند، باید او را بقیه‌ی بقیة الله ببیند. حجاریان دو ولی فقیه را از نزدیک مشاهده کرده و به هر دو خدمت کرده است. برپایه‌ی تجربه‌ و مطالعه‌اش به این نتیجه رسیده که نظام آنان از جنس نظام‌های سلطانی است. اعتراف‌نامه می‌خواهد بگوید که مشاهده‌ی او غلط بوده است. مشاهده‌ی درست در زندان صورت می‌گیرد و این مشاهده او را  − دقیق‌تر بگوییم: نویسنده‌ی متن اعتراف‌نامه را − به این نتیجه می‌رساند که حکم ولی فقیه «شعبه‌ای از ولایت رسول اکرم» است. این نتیجه‌گیری شهودی است. مشهد آن حقیقت، به شرحی که آمد، زندان است. در زندان حاصل یک عمر بحث و فحص، برباد می‌رود و در زمانی کوتاه چشم فرد به حقیقت باز می‌شود.

در حکمت مشّا، که پرنفوذترین و جدی‌ترین مکتب در فلسفه‌ی اسلامی است، حقیقت هر چیز ماهیت آن است. به تعریف ابن‌سینا در "شفا" (ج. ۲، ص. ۲۹۲) «هر چیزی را ماهیتی است که به آن چیز هویت می‌دهد، و آن ماهیت حقیقت آن چیز است». اگر پایه را بر این بگذاریم که حقیقت هر چیز نحوه‌ی پدیداری آن است در شکلی اصیل، و حقیقت را به توصیف ابن‌سینا چیستی اصیل چیز بدانیم، به این نظر می‌رسیم که حکومت اسلامی آنی است که با معجزه‌ی شکنجه‌ و تجاوز جنسی در زندان رخ می‌نماید.

این حقیقت را نمی‌توان با تحلیل جامعه‌شناختی و سیاسی کشف کرد. تمام دانش اجتماعی را که در خدمت گیریم، تنها به شرایط امکان ماهیت رژیم می‌رسیم، نه خود آن. از دید دانش اجتماعی ماهیت یک رژیم را نمی‌توان با زندان‌های آن توضیح داد. شکنجه‌گری وجه عارضی استبداد است و استبداد یک شیوه‌ی اعمال قدرت است که از ساختار سیاسی خاصی برمی‌خیزد که خود آن محصول تاریخی یک همتافته‌ی ساختارمند فرهنگی-اجتماعی است. شرط‌های امکان، خودِ امکان نیستند و خودِ امکان، خود واقعیت نیست. هر یک از آنها چیزهایی دارند ناواکاستنی به دیگری. در واقعیت همواره چیزی وجود دارد که نمی‌توان با تحلیل شرط‌های امکان به آن رسید. آن چیز را تنها در پدیداری واقعیت می‌توان کشف کرد. بدین جهت است که از دید تحلیل استاندارد دانش اجتماعی غریب می‌نماید اگر بگوییم ماهیت رژیم اسلامی آن چیزی است که با شکنجه آشکار می‌شود.

حقیقت رژیم آنی است که شکنجه‌گر می کوشد بر قربانی خود پدیدار کند. مجموع بازگفته‌ها از صحنه‌ی شکنجه و گفته‌های بازجویان را که بکاویم، در آنها یک نکته‌ی مشترک می‌بینیم: حقیقتی که زندانی باید دریابد، این است که رژیم حقی ویژه دارد و این حق ویژه به رژیم این اختیار  را می‌دهد که  تعیین کند واقعیت چه بوده و چه باید باشد. پیش از انقلاب، شکنجه‌ که می‌کردند، می‌خواستند بدانند چه گذشته است، زندانی چه اطلاعاتی دارد، او و رفیقانش در واقع چه می‌کنند، به طور خلاصه واقعیت چیست. پرسش از پی واقعیتی که زندانی بر آن آگاهی دارد، برای بازجوی امروزی فرع قضیه است، اصل آن است که زندانی اعتراف کند، واقعیت آنی است که بازجو می‌گوید. یک زندانی، رسیدن به این مرحله را با "قاطی کردن" توضیح داده است. در روز ۱۱ مرداد ۱۳۸۸، در اعتراف تلویزیونی مشترک دواصلاح‌طلب زندانی، محمد عطریانفر و محمد ابطحی، این جملات رد و بدل شدند:

عطریانفر: «ما قاطی کرده ایم، اما قاطی زیبا، یک امر مهم و زیبایی...»
ابطحی: «البته من اینجوری قاطی نکردم.»
عطریانفر: «ولی من قاطی کردم و تغییر کردم و این تغییر ناشی از یک شناخت است» ...

"قاطی" به معنای درهم و مخلوط است، و "قاطی کردن" در متنی چون مکالمه‌ی بالا «درهم آمیختن مطالب و موضوعات در ذهن» و «تمیز ندادن دو یا چند چیز از هم» ("فرهنگ سخن") معنا می‌دهد. جایی می‌رسد که زندانی دیگر نمی‌داند واقعیت چیست. فقط یک چیز وجود دارد و آن فشار بازجوست و این بازجو کسی است که قدرت آن را دارد که واقعیت را برهم زند و از نو بسازد.

بازجو واقعیت را می‌سازد. این حق ویژه‌ی اوست. او این حق را از کجا می‌گیرد؟ آفرینش‌گری، بنابر باور دینی کار خداست، و این خداست که به آنچه پنهان است، آگاهی دارد. بازجو هم خالق است، هم علم غیب دارد. بازجو، از مقربان خداست. او عامل یک حکومت الاهی است. تحلیل گفته‌های بازجویان نشان می‌دهد، آنچه آنان در درجه‌ی اول می‌کوشند به زندانی "تفهیم" کنند، این است که گرفتار در زندان حکومتی الاهی هستند و این حکومت، به نیابت از طرف خدا واقعیت را تعریف و تعیین می‌کند. اصلا مهم نیست که زندانی چه دیده و چه شنیده؛ بر چشم و گوش و دل او پرده بوده، این پرده برداشته می‌شود و زندانی حال باید به تجربه‌ی واقعیتی اعتراف کند که پیشتر آن را تجربه نکرده بوده است. حتّا اگر هیچ‌گاه پا به خارج از مرزهای کشور نگذشته باشد، اگر گفتند بارها به اسرائیل سفر کرده است، باید بپذیرد. تعلیق واقعیت، با تعلیق هنجارها همراه است. عبور از واقعیت تجربه‌شده توسط زندانی به واقعیت مورد نظر بازجو عبور از برزخی است که در آن هیچ هنجاری وجود ندارد. هیچ تناقضی نیست که به فرد تجاوز شود، تا او پس از تجاوز به برتری اخلاق دینی بر هر گونه منش اخلاقی دیگری اعتراف کند. در این دنیای برزخی، تجاوز هم اخلاقی است. اخلاق آن است که بازجو می‌کند. تجاوز هم عملی است که اخلاق پس از آن خلق می‌شود.

نظام‌های الاهیاتی
آن دنیای برزخی، یک مرحله‌ی عدمی است، مرحله‌ی معدوم شدن و از نو آفریده شدن است. دنیای واقعی و هنجارهای آن به دنبال این مرحله شکل می‌گیرند. در این مرحله‌ی انهدام و خلق دوباره، اخلاق وجود ندارد. ابعاد این مرحله‌ی نیستی را بزرگ می‌کنیم، چنان بزرگ که به دنیاهای سیستم‌های بزرگ مابعدالطبیعی و الاهیاتی در مرحله‌ی خلق جهان برسیم. این کار موجه است، زیرا انسان‌ها خدایان را به صورت خود می‌سازند و آن خدایان چون ساخته شدند، آنگاه که در مرحله‌ی چیرگی دینهای منسجم نوبت به آنان رسد، انسان‌هایی را می‌سازند به صورت خود. بنابراین حق داریم از منشاء الاهیاتی آفرینش‌گری بازجویان در حکومت الاهی بپرسیم و بر این قرار حق داریم، برای فهم دنیای برزخی شکنجه، به کاوش در سیستم‌های بزرگ مابعدالطبیعی و الاهیاتی بپردازیم. با زندان‌شناسی خداشناسی می‌کنیم و با خداشناسی زندان‌شناسی.

آن dēmiurgós یعنی جهان‌آفرینی که افلاطون در همپرسه‌ی "تیمائوس" مسئول خلق جهانش می‌داند، کار خود را در یک خلاء مطلق هنجاری پیش نمی‌برد. ایده‌ی نیکی، به عنوان اَبـَرایده، وجود دارد و جهان‌آفرین جهان را همخوان با این ایده و معماری دنیای ایده‌ها می‌آفریند. هلنیسم، یعنی یونانی‌مآبی عصر باستان در مرحله‌ی پایانی آن، فکر این گونه جهان‌آفرینیِ همخوان با نیکی را به مسیحیت انتقال داد. ایده‌ای وارد یک مذهب سامی شد که با اصل آن، بدان گونه که در کتاب آفرینش "عهد عتیق" می‌بینیم، همخوانی ندارد. در "عهد عتیق"، جهان از هیچ آفریده می‌شود، هیچ مطلق. در آن هیچی نه باشنده‌ای وجود دارد نه هنجاری. تنها اراده به آفرینش‌گری وجود دارد که بعدتر در قرآن تبیینی می‌آمد به صورت "کُن فَیَکون" (باش پس باشنده می‌شود). خدا در "سفر پیدایش" روشنایی را به عنوان چیزی نیکو نمی‌آفریند: «وخدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت.» معماری زمین هم برپایه‌ی یک ایده‌ی نیک صورت نمی‌گیرد، بر عکس، ایده‌ی نیک از مشاهده‌ی معماری انجام شده، حاصل می‌شود: «و خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکوست.» و همه چیز این گونه پیش می‌رود، خدا کاری می‌کند و پس از آن است که درمی‌یابد «نیکوست». پروتستانتیسم، در شکل آغازین و در بنیادگرایی‌ای که همیشه با خود داشته، به این اراده‌ی فراسوی نیک و بد، باز می‌گردد. جریان قوی تعیین‌کننده‌ی سرنوشت آن، یعنی پروتستانتیسم فرهنگی، با دور کردن خدا از زمین، انسان را صاحب اراده می‌کند و این اوست که می‌آفریند و درمی‌یابد نیکوست، یا نیکو نیست. آن اراده‌ی کور با تبعید شدنِ محترمانه‌اش زیر عنوان‌هایی چون اعتلا، بی‌خطر می‌شود و جهان انسانی را به حال خود می‌گذارد. جهان هست و سازندگی‌ای که صورت می‌گیرد، در همین جهان از پیش‌ساخته است. بمب پروتستانتیسم را فرهنگ خنثی می‌کند. "دین، تنها در محدوده‌ی عقل" را کانت نوشته، فیلسوفی پروتستان. او اراده‌ی فراسوی عقل را به بند عقل کشیده است.

گذاشتن بند عقل بر پای خدای تورات را به نام متأله یهودی، فیلوی اسکندرانی ثبت کرده‌اند. او تفسیر استعاری تورات را باب کرد. فیلو این نحوه‌ی تفسیر را از یونانیان آموخته بود، از نحوه‌ی برداشت آنان از داستان‌های هومر. او میان خدا و جهان جدایی مطلق افکند و نیروی تأثیر گذار خدا بر جهان را آن گونه‌ای معرفی کرد که یونانیان لوگوس را می‌فهمیدند، نطق و منطق و خرد نافذ در منطق هستی و سخن‌گویی در باب آن را. فیلوی یهودی نام شاخصی است برای مشخص کردن آن جریانی که مسیحیت را یونانی‌مآب می‌کند. اراده‌ی خدا با یونانی‌مآبی فیلو عقلانی می‌شود.

 مسیحیت همواره دو نوع خدا داشته است. هر چه جامعه بافرهنگ‌تر می‌شود، خدا عقلانی‌تر و متعالی‌تر می‌گردد. آن جایی که خشم و انتقام‌گیری و اعمال اراده‌ای توفنده ضرورت می‌یابد، خدا با آن چهره‌ی دیگرش ظاهر می‌شود. در عصر ما خدای مسیحیت در مجموع رام و عاقل شده است. دیگر نمی‌توان به نام او بساط انکیزیسیون برپا کرد و کسی را به کام آتش انداخت.

اسلام نیز دو خدای خود را دارد. خدای مقید شده به فرهنگ، خدای فرهنگی‌ای است که خودانگیختگی خود را از دست داده و در چارچوب خرد و هنجارهای متعارف عمل می‌کند. خلق چنین خدایی برای جامعه‌های اسلامی کار پرزحمت طولانی‌ای بوده است. ابن‌سیناها، سعدی‌ها، مولوی‌ها و حافظ‌ها خدا را وارسته، بزرگ‌منش و تا حدی نرم‌خو و مداراجو کرده‌اند. کل دستاورد فرهنگ اسلامی را می‌توانیم در رحیم کردن الله بدانیم. بحران‌های فرهنگی و تمدنی باعث می‌شوند، در نزد گروه‌های اجتماعی‌ای که یک نمود بحران جنب و جوش ویرانگر آنهاست، خدا فرهیختگی خود را از دست بدهد و به صورتی نابهنجار جلوه کند. خدا قهار، جبار و مکار می‌شود و انگار به اصل خویش بازمی‌گردد.
اسلام بر محیط تمدنی‌ای سلطه یافت که خدایانش بافرهنگ بودند. به آنان نسبت داده می‌شد که سرشتی نیک دارند. در خطه‌ی فرهنگی که با آموزه‌های مشهور به زرتشتی درباره‌ی نیکی معرفی می‌شود، خدا نیکوروش پنداشته می‌شد. در "بندهش" می‌خوانیم: «هرمزد پیش از آفرینش خدای نبود، پس از آفرینش خدای و سودخواستار و فرزانه و ضد بدی (و) آشکار و سامان‌بخش همه و افزونگر و نگران همه شد. نخستین آفرینشی را (که) خودی بخشید، نیکو-روشی (بود)، آن مینو که چون آفرینش را اندیشید، بِدان تنِ خویش را نیکو بکرد؛ زیرا او را خدایی از آفرینش بود.» (ترجمه‌ی مهرداد بهار، ص. ۳۵).

زمانی که از دل جنبش دینی اسلامی امپراتوری سر برآورد و آن امپراتوری دفتر و دیوان و احکام خود را یافت، کار مهار خدا نیز به یک نقطه‌ی کیفی رسید. از نقش قهر کاسته شد و بر وزن عقل در ترکیب تصور از خدا افزوده شد. بر کتاب خدا تفسیر نوشته شد و همین خود به معنای مهار کردن بود. برای مهار کردن خدا میان هستی او و صفاتش فرق گذاشتند و سپس با آن صفات، او را به بند کشیدند. با ذاتی کردن برخی صفات، خدا را ذاتا مقید کردند. طبعا یکی از صفات خوبی بود. فرهنگ عصاره‌ی هر چه را که خوب می‌دانست، گرفت و در صفت متعالی شایسته‌ی اسم الله تعالی ریخت. روشن است که انسان فرهیخته‌ی امروزی همان درکی را از خوبی ندارد که یک اعتزالی قرن چهارم هجری داشته است. اما به هر حال آن خوبی آغازین هم تا آن حد خوب بود، که از آن خدا هر کاری سر نزند.

در تحریر قرآن علامت‌های سجاوندی به کار نمی‌برند. اگر در عبارت قرآنی «کن فیکون» یک ویرگول ساده به کار بریم، امکان جالبی برای بحث درباره‌ی آن ایجاد می‌کنیم: «کن، فیکون». این ویرگول، دو مرحله را از هم جدا می‌کند، مرحله‌ای که فقط با اراده‌ی گوینده‌ی "باش" مواجه هستیم، و مرحله‌ای که باشنده‌ای وجود دارد در حال "باشیدن". آیا در مرحله‌ی "باش" هم خوبی وجود دارد، یا خوبی در آن طرف ویرگول پدید می‌آید؟ اسلام، با تعلیمات شاخصی که دارد، هیچگاه به یک آموزه‌ی لوگوس نگروید، یعنی به آن عقلی که مشیت و به تبع آن شریعت را مهار کند. تنها طرح مابعدالطبیعی‌‌ای که شایسته است خردگرا نامیده شود، طرح ابن‌سیناست که فاصله‌ی هستی‌شناختی ژرفی را میان خدا و جهان برقرار کرده و این فاصله را با مراتبی از هستی که "عقل" نامیده می‌شود، پر می‌کند. این فاصله آنچنان ژرف است که هیچ سلطانی نمی‌تواند اراده‌ی خود را اراده‌ی خدایی بنماید و به هیچ فقیه و مفتی‌ای امکان آن را نمی‌دهد که مدعی شود که می‌داند اراده‌ی الاهی بر چه قرار می‌گیرد. آن ویرگول را ابن‌سینا به صورت فیض در نظر گرفت و این فیض طبعا در نظر او نیک بود. خدای وی در بخشندگی نمود دارد، نه در محروم‌سازی. خدای او، اگر جدی گرفته شود، نمی‌تواند حقیقتش را در زندان و با شکنجه آشکار کند.
فیلسوفان، خدا را درگیر گفت‌وگویی تعهدآور کردند. این تز مشهور است که می‌توانیم همه‌ی نظام‌های الاهیاتی را به صورت گفت‌وگویی میان پردازندگان آنها و خدا تصور کنیم. مثلاً می‌توان الاهیات ابن‌سینا را به صورت مصاحبه‌ای‌ با خدا به صورت زیر بازنمایی کنیم:

لطفا بفرمایید چگونه جهان را آفریدید.
− از من عقل اول برون تراوید.
پس از آن؟
− از عقل اول عقل دوم صادر شد.
بعد چه شد؟
− از عقل دوم، عقل سوم پدید آمد.
و داستان همین گونه ادامه یافت؟
− آری، تا رسیدیم به مرحله‌ی عقل دهم.
و از این جا به بعد جهان حاصل ‌شد؟
− آری، جهانی که زیر ماه قرار دارد.
طی این مراحل برای چه بود؟
− برای اینکه گذار از وحدت به کثرت معقول جلوه کند!
آهان فهمیدم!
(تفسیر ناظر بی‌طرف: آفریدگار، به خاطر این که فیلسوفان بر او ایراد نگیرند، این راه طولانی را پیموده است!)
میان یک ابن‌سینایی امروزین و خدا ممکن است، پرسش و پاسخ به اینجا هم بکشد:
نظر شما درباره‌ی جمهوری اسلامی چیست؟
− (با تحقیر و مقداری عصبانیت:) جمهوری اسلامی؟ من به جزئیات احوال دنیا کاری ندارم.
اما آنها می‌گویند که تحت عنایت مستقیم شما هستند.
− یاوه می‌گویند.

خدایان در مرحله‌ی آغازین پیدایششان تن به چنین گفت‌وگوهایی نمی‌دهند. گفت‌وگو فرصت و آرامش می‌خواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار می‌گیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمی‌شوند و هر یک از آنها پیشینه‌ای دارد. مقام آنان نیز در میانه‌ی خیر و شر یک‌بار برای همیشه تثبیت نمی‌شود. همه‌ی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند.

خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایره‌ی قدرت خود را گسترش داد. شکست قطعی محمد در یکی از جنگهایش و به ثمر نرسیدن تاکتیک‌های ائتلافی‌اش می‌توانست از آن خدا چیز دیگری بسازد. در این حال شاید قصیده‌ای از آن دوران به جا می‌ماند و فرهنگ‌شناسان بر پایه‌‌ی آن گزارش می‌کردند که زمانی در عربستان کیش پرستش روحی رواج یافته بود که شرور تلقی شد و پیروانش سرکوب شدند. پدیده‌های مفرد و خاص همه اتفاقی هستند. اگر لات و عزّیٰ و بقیه‌ی شریکان آنان ارج خود را از دست نمی‌دادند، رقیبی سر برنمی‌آورد که آنان را درهم بشکند، آنان می‌توانستند در کانون عصبیت عرب قرار گیرند و این قوم قدرت آن را می‌یافت که جهانگشایی کرده و کیش خود را بر دیگران تحمیل کند، اکنون شاید در زادبوم ما به نام این خدایان، که طبعا یکی از آنان بر بقیه مسلط می‌شد، بساط داغ و درفش برپا بود. و در این حال شاید روشنفکر دینی، عبدالکریم سروش، مشغول یافتن ذات نیک دین مسلط و جدا کردن آن از اعراض بد تاریخی‌اش بود.

خدای اسلامی در مرحله‌ی ورود به تمدن اسلامی ذات نیکی یافت. نیک کردن ذات او با عقل اعتزالی صورت گرفت. در امپراتوری‌ای که در قلمرو آن تعلیم‌های زرتشتی، مانوی، یهودی و مسیحی پیشاپیش در مورد خدا تصورها و انتظارهای خاصی ایجاد کرده بودند، نمی‌شد کیش خدایی را رواج داد که فرمان نخستینش به باشیدن ("کُن"!)، ملتزم به خیر نباشد. عقلانیت دولتی هم ایجاب می‌کرد، خدا حسابگر شود، زود خشم نگیرد و از امور جاری دور نگه داشته شود، تا هر کسی او را در کارها دخالت ندهد.

معتزله، که نخستین نظام الاهیاتی رام‌کننده‌ی خدای اسلامی را عرضه کردند، ایده‌ی خود در باب نیکی ذاتی را از الاهیات مسیحی برگرفته‌اند. ثبت است که آنان نظر خود در این مورد را که خدا نیک است، سرچشمه‌ی هر گونه نیکی است، بد نیست و کسی را به بدکاری نمی‌کشاند، از یوحنای دمشقی گرفته‌اند. بحث آنان درباره‌ی صفات خدا متأثر از دیدگاه این قدیس مسیحی است. آنان با الاهی کردن نیکی، با توجه به اینکه قرآن و به تبع آن شریعت را مخلوق می‌دانستند، نیک بودن نیک را به قراری شرعی برنمی‌گرداندند. نیک به خاطر نفس نیکی نیک است و بد به خاطر نفس بدی بد است.

این عقیده، که به برتر دانستن اخلاق از دین راه می‌برد، در هیچ دینی با صمیمیت و به تمامی پذیرفته نشده است. دست کم درمورد دین‌های شناخته‌شده در خطه‌ی فرهنگی ما می‌توانیم با قطعیت بگوییم که همه‌ی آنها استعدادی قوی برای مقابله با اخلاق داشته‌اند تا چه برسد به پذیرش ارج ذاتی و برین آن. و آن دین‌ها این استعداد را در طول تاریخ مدام به نمایش گذاشته‌اند.

دگردیسی‌های الاهی
اگر خدا در جریان فرهیخته ‌شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق می‌شود؟ یک پاسخ خداشناسانه (تئولوژیک) به این پرسش می‌تواند این باشد: خدا سلطان کائنات است و هر چه ذاتش با قدرت و سلطه توضیح داده شود، در خطر ابتلا به بی‌اخلاقی قرار دارد. سلطان‌ها طرف سلطان‌ها را می‌گیرند. ممکن است سلطانی زمانی شورش رعایایی را علیه سلطان دیگری برانگیزد، قاعده اما این است که در نهایت همه‌ی سلاطین همنشین ‌شوند و علیه رعایا متحد ‌گردند. خدا مشوق شورش علیه شاه بود. خمینی که سلطان شد، پشت او را گرفت. خدا بی‌اخلاق می‌شود، زیرا سوژه‌ای است که سوژه بودنش به قدرتش برمی‌گردد، به فعال مایشا بودنش.
فرناندو پسوآ در یکی از تأملاتش در "کتاب ناآرامی" می‌گوید، خدایان چه باشند، چه نباشند، ما برده‌ی آنانیم. در این شکی نیست که خدا یک نیروی اجتماعی واقعی است. او جلوه‌های مختلفی دارد، هم در جنگ هم در صلح، هم در بدکاری هم در نیکوکاری. پسوآ همچنین گفته است: «خدا یعنی این که ما وجود داریم و این همه‌ی داستان نیست.» (ص. ۳۱، ترجمه‌ی جدید آلمانی)  این سخن را می‌توان از زاویه‌ی اجتماعی چنین تعبیر کرد: خدا وجود دارد زیرا ما به هم به اندازه‌ی لازم کمک نمی‌کنیم و درمواردی هم کاری از دستمان برنمی‌آید. به جای کمک کردن، همدیگر را محروم می‌کنیم، می‌زنیم و می‌کشیم. هم برای کشتن به یاری خدا نیاز داریم و هم برای دادخواهی. ظلم اگر نباشد، خدا وجود نخواهد داشت یا اگر وجود داشته باشد، آن چیزی نیست که تا کنون در تاریخ فرهنگ بدان برخورده‌ایم.

در نقد روشنگرانه‌ی مذهب، خدا را معمولاً به عنوان چیزی ساختگی و توهمی در نظر می‌گیرند، در نهایت به عنوان یک ابژه، که از آن به عنوان نیرویی استفاده می‌کنند که از درون روان آدمی و از بیرون به صورت آیین و تشکیلات مردم را به بند می‌کشد و با کمک آن جور و جهل برقرار می‌ماند. خدا ولی بیش از آنکه ابژه باشد، سوژه است، یعنی نام نیرویی است که خودپو است و با آن هر کاری نمی‌توان کرد. برده‌داران هم به نوعی برده‌ی آن می‌شوند.

در آغاز شکل‌گیری آن‌چه سپس‌تر خدا نامیده می‌شود، میان روح بد و روح خوب فرقی وجود ندارد. هر روحی ممکن است خوب یا بد باشد. به هر حال همه‌ی آنها می‌توانند خطرناک باشند. آگاهی از خدایان آگاهی از خطرناک بودن ذاتی آنان است. بخش بزرگی از تلاش همه‌ی فرهنگ‌ها کنترل خدایان بوده است. این وحشت پایدار است که خدایان ممکن است به اصل خود بازگردند و همه‌ی آموزش‌های فرهنگی‌ای را که دیده‌اند، از یاد ببرند. نذر و نیاز، الاهیات، مابعدالطبیعه، عرفان و همچنین ظرافت‌بخشی هنری همه در خدمت آن‌اند که اقتدار خدایی مجرای مناسبی پیدا کند، فاجعه‌ نیافریند و نظم جهانی را به شکل نامطلوبی بر هم نزند.

عبدالکریم سروش، باوری دارد که با تحقیقات تاریخی در مورد تاریخ ادیان هیچ همخوانی ندارد. او در مورد اسلام میان ذات و اعراض آن فرق می‌گذارد، ذات را از تاریخ برمی‌کند و عَـرَض را آنی می‌داند که بر آن ذات در جریان رخدادهای تاریخی بار شده است. او توجهی به این ندارد که هر جا فرهنگ ضعیف شده، یعنی "اعراض" نتوانسته‌اند "ذات" را کنترل کنند، بنیادگرایی رخ نموده، دین به ذات خود بازگشته و فتنه‌ها برپا کرده است. "اعراض"، دین را نرمخو می‌کنند، در عین حال عارضه‌هایی خاص هستند که به دین امکان درشتخویی و خشونت‌ورزی می‌دهند. بدین جهت نقد دین، نقد فرهنگ است، در عین اینکه می‌توان نقد دین را تا حدی مستقلانه هم پیش برد. موقعیت‌های بروز بنیادگرایی، موقعیت‌های ممتاز پدیدارشناسی دین سیاسی هستند.

آموزش‌دهی و نرمخو‌سازی دین از راه فرهنگ روندی نبوده که مستقیم و بدون گسست و بحران پیش رفته باشد. در تاریخ اسلام می‌بینیم که بارها و بارها خدای قهار جبار مکار طغیان کرده و به اصل خود بازگشته است. این گونه بازگشت‌ها شاخص‌های بحران‌های بزرگ فرهنگی و اجتماعی هستند. در دوره‌ی اخیر ما با طغیان تازه‌ای مواجه شده‌ایم که به غلط واکنش اعتراضی سنت به مدرنیت تلقی می‌شود. اگر منظور از سنت، رسم و رسوم و آداب و منش و بینش دوره‌‌های پیشتر باشد، می‌توانیم بگوییم که آن فرهنگ، خدای رام‌شده‌ی خود را داشته است و آن خدایی که توصیفش را در ادبیات و گزارش‌ها از باورهای توده‌ی مردم می‌یابیم، بسی متفاوت با آن رب منتقم جباری است که دستگاه حکومتی ایران و کسانی چون ملاعمر و محمد عطا و اسامه بن لادن نمایندگی‌اش می‌کنند. این خدا در ایران و به احتمال بسیار در جاهای دیگر، محصول یک دگردیسی است که خود آن مدرن است، هر چند هم که مواد و مصالح آن از دنیای پیشامدرن آمده باشند. در این دگردیسی، اراده‌ی الاهی به شکل قهری  تکنیکی و سیسمتاتیک نمود می‌یابد. قهر الاهی عصر ما پدیده‌ای تروریستی-تکنیکی است. در دگردیسی پدیدآورنده خدای قهار جدید، طبعاً ژن قهر از نو فعال شده و مبنا قرار گرفته است. پنداری فرهنگ کهن، تأثیر رام‌کننده‌اش را از دست داده و بازگشتی صورت گرفته است به خدایی نابهنجار، که تنها از قدرت و قهر ساخته شده است.

آسیب‌شناسی و مسئولیت
چه کسی مسئول این خداست؟ چه کسی مسئول خدایی است که نظرکردگانشان تجاوز می‌کنند، شکنجه می‌کنند، آدم می‌کشند، دروغ می‌گویند، نظام دینی‌ای برپا کرده‌اند که عصاره‌ی همه‌ی تبهکاری‌هاست؟

بی‌خدایان می‌گویند، به ما مربوط نیست، ما که از اول گفته بودیم، خدایی نداریم. روشنفکران دینی می‌گویند ما مسئولیتی در قبال این خدا نمی‌پذیریم، خدای ما مهربان است و طرفدار حقوق بشر. روحانیان منتقد نظام مستقر می‌گویند که این نظام دینی نیست و عوامل آن دارند از دین سوءاستفاده می‌کنند. عارفان می‌گویند که خدایشان اهل عشق و حال است و شکنجه نمی‌کند. مردم عادی می‌گویند این شکنجه‌گران متدین نیستند، اراذل و اوباش‌اند و مشتی آخوند خبیث. و سران نظام وقتی با رسوایی‌های نظام خدایی‌شان مواجه می‌شوند، آنها را به "دشمن" نسبت می‌دهند.

ولی ما در برابر آن خدا مسئولیت جمعی داریم، زیرا همسرنوشتیم و آن خدا هم بازیگر صحنه‌ای است که همه‌ی ما بر روی آن قرار داریم. برای ورشکستگی یک فرهنگ هیچ شاخصی آشکارتر از آن نیست که در آن خدا از کنترل خارج شود و برای اثبات خروج خدا از کنترل فرهنگ هیچ شاخصی به آشکاری تمایل قوی تبدیل قدرت آسمانی به ارکان یک قدرت زمینی کنترل‌ناپذیر نیست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی می‌توان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار می‌گیرد. این به این معناست که فرهنگ در پیشبردِ محاصره‌ی اخلاقی دین ناتوان بوده و ضعیف عمل کرده است. مسئول این ناتوانی همه هستند. دین به لومپنیسم گرایش دارد. این یک طرف قضیه است؛ طرف دیگر، ضعف‌های فرهنگی و تمدنی‌ای است که به لومپنیسم میدان می‌دهند و در دوره‌های بحرانی تزویج آخوند و لومپن را میسر می‌کنند. خدای شکنجه‌گر و متجاوز محصول بی‌تربیتی، بی‌ادبی، جهالت و عادت و تمایل همگانی به زورگویی و ستمگری است. حق این است که هر آموزگار دلسوزی با دیدن صحنه‌های جنایات رژیم خود را سرزنش کند و بگوید، که من کجا در آموزش کوتاهی کردم که باعث شدم توده‌ای چنین کثیر در خدمت جهل و جنایت قرار گیرند.
در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند. مشکل تنها به بی‌سروسامانی و به‌هم‌ریختگی برخی جامعه‌های اسلامی برنمی‌گردد. سدی که فرهنگ میان "کن" و "فیکون" گذاشته، نتوانسته است اقتدار "کن فیکون"کننده را مهار کند و این قدرت میل ترکیبی آشکاری با هر نیروی "کن فیکون"کننده‌ی دیگر دارد. جان آدمی در دید این قدرت‌ها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی می‌توان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همه‌ی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است. این قدرت به سادگی میان قبایل مختلف پاره پاره می‌شده و خود به روی خود شمشیر می‌کشیده است. تبعیض میان خودی و غیر خودی از احکام ثابت این خداست: با خود همبسته باشید و بر دیگران سخت گیرید. این خدا عجله دارد، بی‌قرار است، زیاده‌خواه است و سخت کینه‌توز است. او دلش برای "گنهکاران" نمی‌سوزد و گویا تصورش این است که نیرویی خارج از جهان زیر مسئولیت او آنان را به گناه گروانده است. بر کسی که خشم می‌گیرد، کر و کورش می‌نامد و هستی او را از جنسی ذاتا ناپاک می‌داند که معلوم نیست چگونه خلق شده. طبابت اجتماعی‌اش در تیغ جراحی خلاصه می‌شود. قرن بیستم، به تعبیر مورخ فرزانه، اریک هوبسباوم، قرن افراط بود. این قرن، به همان دلیل که قرن تمامیت‌خواهی بود، قرن اسلام هم بود. قرن افراط هنوز برای اسلام به پایان نرسیده است.

آسیب‌شناسی این خدا و دین او طبعا آسیب‌شناسی فرهنگ و جامعه است. هر جا فرهنگ ضعیف‌تر باشد و جامعه به هم‌ریخته‌تر، دین نمود و کارکردی خشن‌تر و عاصی‌تر دارد. فرق طلبه‌های ایرانی و طالبان افغان به سادگی به این برمی‌گردد که در این دیار پیام حافظ توانسته است بیشتر در روان مردم رسوخ کند و آن را به نسبت لطیف سازد. اگر سد فرهنگی‌ای که حافظ‌ها در برابر فقیهان و محتسبان برپا کرده‌اند، نبود، جامعه ساختار پیشرفته‌تری نداشت و بینش و منش مدرن در آن رسوخ نکرده بودند، اکنون وضعیت ما تفاوتی ما با افغانستان دوران طالبان نداشت. فرهنگ ایران، فرهنگی اسلامی است. این بدین معناست که توان فرهنگی آن صرف کنترل اسلام شده، اما هنوز در این کار موفق نشده است.

"الله اکبر"
آیا موفق خواهد شد؟ از میان مجموعه‌ی امکان‌ها بر روی امکان استفاده از دین برای مهار دین متمرکز می‌شویم. این خود در نهایت یک امکان فرهنگی است. فرهنگ این مهارت تاریخی را کسب کرده که در برابر یک خدا، خدای دیگری را بگذارد. فرهنگ اما آمیزه‌ای از مهارت و ساده‌لوحی است. ساده‌لوحی فرهنگ در اینجا غفلت از خطرهای این خدای دوم است.

شعار اسلامی "الله اکبر"، خود کارکردی مهارکننده دارد. "اکبر"، هم صفت عالی است، هم تفضیلی و شعار در مهارکنندگی‌اش تفضیل یعنی برتری الله را بر یک خدای ادعایی به رخ می‌کشد. وقتی مردم در پشت‌بام‌ها الله اکبر می‌گویند، خود را متکی به خدایی معرفی می‌کنند که معتقدند بر خدای دولتیان برتری دارد. با این شعار خدای دولتیان به بت تبدیل شده و در برابر آن یک خدای حقیقی گذاشته می‌شود.

"الله اکبر" بیان تعالی الاهی است. خدا در آیین اسلام از خود هم گرایشی متعالی نشان می‌دهد، هم گرایشی معکوس، آنجایی که در جزئیات دخالت می‌کند و در نقش یک بازرگان حسابگر بی‌گذشت یا یک سلطان کینه‌جو و یا ترکیبی از این دو ظاهر می‌شود. این خدا از یک طرف آفریننده‌ی همه چیز است و هیچ حرکتی در جهان نیست که از او نیرو نگیرد، از طرف دیگر گاه تا حدی سقوط می‌کند که با فرد خاصی درگیر می‌شود و به او دشنام می‌دهد. جالب این است که گاهی دو گرایش فرارونده و فرورونده با هم ترکیب می‌شوند و خدا از یک صفت پست انسانی یعنی مکاری یک صفت عالی می‌سازد و خود را "خیر الماکرین" می‌خواند.

"الله اکبر" ممکن است مکرشکن باشد، و همهنگام سرآغاز مکری دیگر، زیرا این شعار هم منتقد قدرت است، هم برپاکننده‌ی قدرت. منتقد قدرت است، چون قدرت مستقر را با اشاره به وجود قدرتی برتر تحقیر می‌کند. و برپاکننده‌ی قدرت است، آنجایی که عروج خدا متوقف می‌شود و سلطان آسمانی تجلی خود را در یک سلطان زمینی تازه می‌بیند. "الله اکبر − خمینی رهبر": بند اول عروج است، بند دوم سقوط.

همین مکانیسم، یعنی محدودیت عروج و گرایش به سقوط، یک مشکل اساسی اسلام با سکولاریزاسیون است. اگر اسلام دین عروج بود و خدایی از هر نظر تعالی‌جو داشت، با سکولاریزاسیون مشکلی بنیادی نداشت. اگر خدایش از عقلی ابن‌سینایی فرمان می‌گرفت و خود را مدام در گیر جزئیات کار دنیا نمی‌کرد، می‌توانست حق مردم را در ساماندهی به جامعه به رسمیت بشناسد.

گروهی مدعی‌اند که مشکل جامعه‌های اسلامی با سکولار شدن نظام سیاسی و حقوقی و اجتماعی به گرایش معنوی آنها برمی‌گردد. قضیه درست برعکس است. خدایی دارای مشکل گرایش به هبوط به جای تعالی، افق فکری عامیانه، باور به وجود یک نظام تبعیضی فطری و جاودانی، روحانیتی آغشته به مطامع مادی، احکامی مبتذل، آیینی که به سادگی به آلت دست قدرت تبدیل می‌شود: اینهایند مشکل‌های اصلی اسلام با سکولاریزاسیون. بر این قرار مبارزه برای سکولار شدن نظام سیاسی و حقوقی، تنها مبارزه‌ای سیاسی بر سر قدرت نیست. بخش بزرگی از این مبارزه، مبارزه برای معنویت، تربیت، هنر و پالودگی و آراستگی فکری و رفتاری است. مبارزه برای سکولاریزاسیون، مبارزه علیه ابتذال است. ابتذال است که در حکومت دینی به قدرت انباشته تبدیل می‌شود و در زندان به صورت تجاوز نمود می‌یابد.

آیا دین می‌تواند خود را از ابتذال برهاند؟ تاریخ، رو به پیش باز است و دین آن می‌شود که دینداران بخواهند. و دینداران این آزادی و حق را دارند که از دینشان چیز دیگری بسازند. ضرورت، نافی آزادی نیست. آنچه در درجه‌ی نخست ضروری است، روشن است: خدایشان را بایستی عروج دهند. برای آنکه خدای شکنجه‌گران نباشد، بایستی ممنوع کنند که او به استخدام تشکیلات زندان درآید. زندان، بنیاد قدرت است. کسی که بخواهد خدا را از زندانبانی باز دارد، باید او را از عرصه‌ی قدرت دور کند.
منطق معنوی سکولار جهان ما، دینداران را در برابر گزینه‌های بدیل معنویت یا ابتذال، و شکنجه‌گری یا اخلاق قرار می‌دهد. سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.

۱۰ شهریور ۱۳۸۸
http://www.nilgoon.org/archive/nikfar/articles/Nikfar_001_Theology_of_Torture.html

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 19:29  توسط بانو  | 

کوچولو می خوام یک تذکری بهت بدم.یک چیزی که محال پدر و مادرت یا بزرگترا بهت بگن.

اونها دروغگو هستن، اونا زندگی رو خیلی شیرین تر یا تلختر از چیزی که واقعا هست بهت نشون میدن.

اونقدر پیچیدش میکنند که تا دم مرگت هم از دست هزار توی معمایی که برات ساختن خلاصی نداری.

کوچولو هر کی هر چی بهت میگه بی خیالش شو، فقط یک چیزی رو یادت باشه....

"قبل از اینکه زندگی ترتیب تو رو بده، تو پیش دستی کن و رسشو بکش..."

چی؟ چطوری باید این کار رو بکنی!

خب، من نمیدونم.....خودت باید راهشو پیدا کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 0:27  توسط بانو  | 

از زمانی که برایم شعر می سرودنند مدتها گذشته. ونوس زیبا اکنون عجوزه دوره گردیست که تذویر می فروشد. 

 خدایان گذشته هر یک بر گور خویش می گریند ـ در تنهایی و فراموشی ـ .

آه...

تفاوت فقط در نامهاست، تن ها شکوفه می زنند و به نگاهی پژمرده می شوند.

خریداران تذویر پیرزنِ فتنه فروش اما، کلید تختی و تنی را می خواهند.شاید آسودگی را در غوطه ور

شدن در آن بیابند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 18:53  توسط بانو  | 

سایه، سایه، سایه...

سایه های زیادی توی سرم چرخ میزنن و بی تاب و سرکش اربده می زنن و به جونم چنگ میندازن تا لایه های چربی و خون و رگهای اون مغز زشت و بد ترکیب رو بشکافن و خودشون رو آزاد کنن.                       اگر نمیترسیدم ـ آیا واقعا میترسم؟ شایدم انگیزه کافی ندارم یا بی تفاوت شدم! ـ به هر حال اگر این ترس یا بی تفاوتی نبود خودم این کاسه مسخره استخونی رو می شکافتم و اون توده چربی رو له میکردم تا سایه ها آزاد بشن. فرار کنن و برن تمام دنیا رو در توده ای سیاه از درد و ناامیدی و تصاویر ترسناکشون بپوشونن. تمام این نور و روشنایی واهی و این خوشبختی خیالی مردم زمینی رو...                             هیولاها، ترسناک شدن چون تن به زیبایی ساختگی ندادن؛ برای همینم زندانیشون کردن. ولی دنیای ما راه گریزی نداره. یک روز هیولا و تمام اون تصاویر ترسناک که توی کاسهای استخونی و توده های چربی و کابوسها گیر افتادن راه فرارشون رو پیدا می کنند و بیرون میان...اون وقت همه میتونن ببیننشون.            در واقع خود تاریک و سیاهشون رو در برزخ زمین درک میکنند. اینجا ساخته نشده که بهشتی متولد بشه. ما بچه های جهنمیم، ما سایه های سیاه و سرگردانی هستیم که می خوان دنیا رو نابود کنند.     دنیایی که ما رو زندانی کرده و نمی زاره ببینیم پشت این توده چربی و استخون چه چیزی پنهانه!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 19:49  توسط بانو  | 

عمری بهمون گفتن چی بگیم.شعارهاشون رو با بلند گو توی حلق و گوشمون فرو کردن...رنگها و فکرهاشون رو...دلبستگیهاشون رو ....ما منزجر  بودیم و فراری...کلافه میشدیم...پر نفرت میشدیم ....از زندگی سیر شدیم و نفهمیدیم عمرمون چطور گذشت. می دونم لااقل مال خودمون نبودیم .مال اونها بود .عین عروسک خیمه شب بازی بستنمون به چار میخ ...اما همین عروسک پر خشم و نفرت و درد حالا داره میخارو از دستو پاش میکنه تا فرو کنه توی چشم و حلق اربابان سرنوشت ...دزدای زندگیمون...امسال می خوام ۳۱ سال تحقیر و شکنجه و وحشت و شعار رو بالا بیارم توی صورت پلشت کثافتشون....شاید دلم اروم بشه ...شاید زندگی رو پس گرفتیم...اما میدونم اگر چنین نکنم هیچ شانسی ندارم تا ایند رو مال خودم کنم...تا عاقبت به آخر این تونل سیاه خفقان برسم و با یک نفس عمیق ....ریه هام رو زنده کنم.......راهی جز این جز رفتن  جز امید داشتن ندارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 12:59  توسط بانو  | 

با تصویب نهایی لایحه حذف یارانه ها در مجلس و پایان جدال چندین ماهه دولت و مجلس، این پرسش مطرح شده است که بعد از قانونی شدن برنامه حذف یارانه ها، باید در انتظار چه چیزی بود؟

حسین قضاوی معاون اقتصادی بانک مرکزی نیز در گفتگو با خبرگزاری فارس، می گوید که "هدفمند کردن یارانه ها، جهش قیمتی به دنبال خواهد داشت."

اما آقای قضاوی امیدوار است که دولت با درآمدهای حاصل از افزایش قیمت، بتواند با "سیاست جبرانی" جلوی جهش قیمت را بگیرد.

کمتر کسی حتی مدافعان سرسخت برنامه حذف یارانه ها در این نکته تردید دارند که بعد از حذف یارانه ها اولین اتفاقی که همه آن را لمس خواهند کرد، گرانی است.

بنابر مصوبه مجلس که بعد از تصویب نهایی شورای نگهبان به صورت قانون در می آید، قیمت مواد سوختی نظیر بنزین، گازوئیل، گاز، برق افزایش می یابد و در فاصله پنج سال به قیمت های بین المللی می رسد.

اما موضوع فقط به مواد سوختی محدود نمی شود، آب و فاضلاب، گندم، برنج، روغن، شیر، هزینه های خدمات پستی، حمل ونقل ریلی و هوایی نیز گران خواهد شد.

با آنکه در افزایش قیمت ها اتفاق نظر وجود دارد ولی معلوم نیست این افزایش قیمت ها چگونه خواهد بود و این مواد سوختی و کالاهای اساسی در نهایت با چه قیمتی در اختیار مشتریان قرار می گیرد.

سال گذشته در زمانی که دولت سعی داشت برنامه حذف یارانه ها را در لایحه بودجه سال ۱۳۸۸ بگنجاند، آمار و ارقامی از سوی دولت، بانک مرکزی و مجلس در باره قیمت نهایی این کالاها و خدمات منتشر شد اما در ماههای اخیر که جدال مجلس و دولت بر سر این لایحه ادامه داشت، کسی در باره پیامدهای این لایحه چیز نگفته است.

در حال حاضر بنزین سهمیه ای با قیمت هر لیتر ۱۰۰ تومان و بنزین آزاد با قیمت ۴۰۰ تومان عرضه می شود. پیش بینی می شود که با فرض ثابت بودن قیمت جهانی نفت، دست کم قیمت بنزین به لیتری ۶۰۰ تا ۷۰۰ تومان افزایش پیدا کند.

قیمت هر لیتر گازوئیل نیز در حال حاضر ۱۶ تومان است ولی پیش بینی می شود که این ماده سوختی به حدود ۵۰۰ تا ۷۰۰ تومان برسد.

قیمت برق هم دست کم چندین برابر خواهد شد. هم اکنون شرکت برق در فیش برق، در کنار هزینه ماهانه برق، رقم دیگری را با عنوان رقم یارانه های پرداختی دولت، قرار داده است که این رقم معمولا پنج تا شش برابر پولی است که شهروندان در حال حاضر به عنوان هزینه برق پرداخت می کنند.

بقیه مواد سوختی و کالاهای اساسی نیز وضعیتی مشابه دارند و با حذف یارانه قیمت آنها چندین برابر خواهد شد.

جیب های خالی

با حذف یارانه قیمت بنزین به حدود 700 تومان در هر لیتر می رسد

دولت هم بر تورم زا بودن اجرای این برنامه تاکید دارد اما به نظر می رسد به دلیل واکنش های منفی که احتمالا جامعه در قبال افزایش قیمت کالاها نشان خواهد داد، داستان را طوری تعریف می کند که انگار قرار است مشکل اصلی اقتصاد ایران با این لایحه بر طرف شود.

دولت مدام تاکید می کند که تاکنون عمده یارانه ها از سوی کسانی مصرف شده که پولدار بوده اند و حالا قرار است که از آنها گرفته شود و به افراد کم درآمد و فقیر داده شود.

این تصویر چنان پررنگ است که واقعیت پشت سر آن یعنی گرانی همه کالاها بعد از اجرای قانون به چشم نمی آید. آنقدر گفته شده است که ثروتمندان بخش عمده یارانه را مصرف می کنند که انگار دولت با اجرای این قانون می خواهد پولی از ثروتمندان بگیرد و آن را بین کم درآمدها و فقرا توزیع کند.

توزیع نقدی یارانه ها به این تصور دامن زده است که دولت حالا از داراها خواهد گرفت و آن را بین ندارها توزیع خواهد کرد.

درست است که نیمی از درآمدهای حاصل از افزایش قیمت ها، دستکم بین بیش از نیمی از ایرانیان توزیع خواهد شد اما این پولی اضافه ای است که همه می پردازند فقط بعضی بیشتر بعضی کمتر.

همه نان می خورند و افزایش قیمت نان را همه خواهند پرداخت، همه خانه هایشان را گرم می کنند، پس همه باید قیمت بیشتری برای گاز بپردازند، همه چراغ روشن می کنند، پس همه باید پولش را بدهند و هزار و یک همه دیگر.

به این ترتیب همه باید قیمت واقعی را بپردازند فقط هر کسی بیشتر استفاده کند، پول بیشتری هم می پردازد.

تبلیغات گسترده سبب شده تا کسی اولین و مهمترین پیامد این برنامه را به چشم نبیند و همه فکر کنند با اجرای این برنامه، اقتصاد ایران گل و بلبل خواهد شد و دیگر مشکلی وجود نخواهد داشت.

دولت تورم ناشی از حذف یارانه ها را رد نمی کند اما معتقد است که با پولی که از گران کردن این کالاها و خدمات به دست می آورد می تواند فشاری تورمی را برطرف کند.

فهرست نزدیک به چهل میلیون نفری که احتمالا پول نقد خواهند گرفت حالا روی میز آماده است ولی اگر این پول آنطور که قبلا اعلام شده ماهی ۲۰ هزار تومان باشد، چقدر می تواند به افراد کمک کند نیازهای خود را تامین کنند بدون این که ناچار شوند بخشی از نیازهای خود را حذف کنند.

با گران شدن مواد اولیه مصرفی شرکت های و کارخانجات بزرگ، محصولات این کارخانه ها نیز علاوه بر مواد اولیه گران خواهد شد.

یک کارخانه بیسکویت سازی را در نظر بگیرید که هم از آرد استفاده می کند، هم از برق، هم از گاز و هم از آب و هم ... بعد از حذف یارانه ها و آزاد سازی قیمت ها، قیمت محصول این کارخانه که تازه جزو نیازهای اولیه نیست به کجا خواهد رسید؟

فرض کنیم که مردم به دلیل گرانی شدید قیمت بیسکویت، تصمیم می گیرند که بیسکویت نخرند و نخورند، اما وقتی کارخانه ای نتواند محصولش را بفروشد باید تعطیل کند، تعطیلی هم یعنی بیکاری و ورشکستگی.

اما آیا مردم می توانند همه کالاهایی را که قیمت آنها چندین برابر می شود، از سبد کالاهای مصرفی خود حذف کنند یا تعداد زیادی از این گروه باید منتظر پولهایی باشند که قرار است دولت بین آنها توزیع کند؟

اگر قرار باشد مردم همان پولی در فیش های برق به عنوان یارانه نوشته شده است، بپردازند، باید تمام پول توزیع شده را فقط بابت همین ماده سوختی بپردازند و برای تامین کالاها و خدمات هم انگار راهی جز جیب خالی نیست

http://www.bbc.co.uk/persian/business/2010/01/100108_ka_subsidis_inflation.shtml
+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 5:0  توسط بانو  | 

چیزی برای گفتن و دیدن زیاده...برای گریه کردن....برای فحش دادن....ریدم به حلق این کثافتا که زندگیمون رو کردن بدتر از اخرت یزید...اگر یزیدو حسینی بوده باشن!...تیر خلاصی بود عاشورای امسال تا ازاد بشم و رها ...از وابستگی به دنیای اسمون...من زمین و خاک رو می خوام...زندگی رو همینجا دوست دارم ...می خوام زندگی کنم....همین جا ...توی این دنیا. سخت تر و لجوجانه تر، امیدوار می مونم فقط برای اینکه دهن کجی کرده باشم به روزگار و سرنوشت اسمونیمون...تسلیم شدن و نشستن امروز یعنی خودت تیر خلاصتو به مغزت شلیک کردی...تا دست قاتلت الوده به خون نشه. من میخوام رنگ خونم تا ابد سر تا پای قاتلامو بپوشونه...تا ابد تاریخ...تا ابد من...تا ابد خاکی.....

حتی اگر دوست داشتن رنگ سبز هم جرم اعلام کنند دستای من بازم سبز سبز میشن....تا یاغی بمونن...

نظر کردم وقتی همه جا سبز شد لباتو توی خیابون ببوسم جنس مخالف.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 21:13  توسط بانو  | 

برگشتن سخت بود....نوشتن سخت تر.انگار ۶ ماه بعد از مرگ، که خوب در حال تجزیه شدنی یک آدم بیکار و علافی پیدا بشه و مجبورت کنه از گورت و کرمایی که دارن تنتو می خورن دل بکنی و بلند بشی تا مردم بترسن و سر به آسمون بچرخونن...وبا تهوه و انزجار توی "معجزه" رو بهم دیگه نشون بدن.

جوابی ندارم...نمیدونم چرا دارم مینویسم و چرا برگشتم. شاید علتش همین اجبار بلند شدن از مرگ خود خواسته باشه....شایدم چیز دیگه ای.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 6:24  توسط بانو  | 

من دچار خوش خیالی کودکانه نیستم كه تصور کنم ما میتوانیم امروز یک اعتصاب سراسری در ایران به راه بیاندازیم.  این کار تشکیلات میخواهد و پول برای حمایت از کارگران و کارمندانی كه حتی وقتی حقوق میگیرند از عهده پرداخت اجاره خانه و نان شب خود و خانواده شان بر نمی آیند.  پس اعتصاب سراسری امروز آرزویی است كه اگر در راهش سخت کار کنیم، فردا شاید آنرا ممکن سازیم.  اما تحریم را همین امروز هم میتوان انجام داد، چنان كه بعضی تحریم ها را هم آغاز کرده ایم.  شاید بتوانیم روزی را انتخاب کنیم و آنروز نه سیگار بکشیم و نه از سرویس های مخابراتی استفاده کنیم.  فراموش نکنیم كه بخشی از بهای گلوله ای كه به ما شلیک میشود، گاز اشک آوری كه به سویمان پرتاب میکنند، و مزدوری كه برای زدنمان اجیر شده از همین مخابرات و دخانیاتی تامین میشود كه ما استفاده میکنیم. شاید بگویید این مبلغ در برابر پول نفتی كه دولت میگیرد خیلی ناچیز است.  بسیار درست میفرمایید.  اما اگر ما حتی از پرداخت حقوق ده مزدور و ده گلوله و ده گاز اشک آور برای یک روز خودداری کنیم، هم کاری کرده ایم سمبلیک و هم به خرج خودمان گاز و گلوله نمیخوریم.  یک روز سیگار نکشیدن و از مخابرات فقط در حد نیازمبرم  استفاده کردن هم كه خرج چندانی برای ما ندارد.  شاید این سر آغاز تحریم های طولانی تر شود، و عده ای از سیگاریها و معتادین به اس ام اس را هم نجات دهد.

http://khanehdust.wordpress.com/2009/11/07/روز-تحریم-سیگار-و-مخابرات/

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:17  توسط بانو  | 

تجمع عمومي مقابل اوين؛

جان بازداشتي هاي 13 آبان در خطر است! آمار دختران بالاست!

دختران و پسران زيادي در اعتراضات ديروز دستگير شده اند كه معلوم نيست چه بر سر آنها بياورند؟ تعطيلي اعتراضات تا يك ماه ديگر يعني 16 آذر، فقط باعث "تجديد قواي" مآموران و فرصت نقشه هاي جديدي براي سركوبهاي سنگين تر را براي آنها فراهم مي كند. اين نظر، پيشنهادي است كه از "برآيند نظرهاي دوستان فعال" بدست مي آيد. نظر دوستان اين است كه تجمع ثابت و تحصن مثلا" در مقابل دادگاه انقلاب و يا مقابل زندان اوين، ممكن است بتواند مانع از تكرار فاجعه هايي مثل كهريزك شود. ضمن آنكه فرصت تجديدقواي سركوبگران را از آنها مي گيرد و التيامي بر است نگراني خانواده هايي كه هم اينك مقابل دادستاني و زندان اوين، بدنبال عزيزان بازداشتي خود مي گردند و ممكن است سرنوشت تلخي مثل مادر "سهراب اعرابي" عزيز پيدا كنند كه بعد از روزها دوندگي و چشم انتظاري، جنازه نوگل پرپر شده اش را به او تحويل دادند. آمار تخميني دختران بازداشتي ديروز بالا برآورد شده و بايد فكري براي همه اسيران سبز 13 آباني كنيم.

ديروز هم مثل روزهاي قبل، مأموران امنيتي در كنار سركوبگران به فيلمبرداري از چهره مردم و جوانان معترض مي پرداختند و ممكن است پروژه شناسايي و دستگيري ساير بچه هاي فعال را از امروز شروع كنند و باز هم فاجعه هاي بعد از هجده تير (احضارها و شكنجه ها و قتل ها) را رقم بزنند. نبايد بگذاريم "كهريزك" ديگري راه بيفتد.

لطفا" روي اين موضوع حياتي، تمركز خاص داشته باشيد و به طور وسيع اطلاع رساني كنيد تا از مجموع نظرات دوستان راهي بيابيم و با عقلانيت كامل و بدون عجله و اشتباه، روي راهي براي آزادي سريع عزيزان بازداشتي و تهيه فهرست دقيق از همه آنها و انتشار از طريق اينترنت و امور مرتبط متمركز شويم. يا حق.

http://babakdad.blogspot.com/2009/11/blog-post_06.html

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 1:35  توسط بانو  |