هر شب ، هر شب ، دختری نابالغ می طلبد بسترش تا خون بکارتش برهان ِ قدرت او باشد .
زبان بریده اند مردمان این دیار ، چرا که ترس آنان را در سگدانی ها به زنجیر کشیده .
و هر روز ((ریشی و شپشی )) برایشان موعود را موعظه می کند .
و آنان خوشحالُ ، خوشبختند از حادثۀ تعرض ِ دخترانشان ، چرا که (( ریشی و شپشی ))
نوید داده آنان را به همخوابگی فرشتگان سینه سفت فربه و عورت بی موی پسران ِ سفید رو
هر شب ، تا ابد .
حقارت در این جهان ، چنین پاداش نکویی دارد .
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 2:15  توسط بانو
|
برای دوستی که تا وقتی بود درد و رنج فراوانی برد .وقتی رفت،غریب تر از غُربت بود .
نمی دانم بعد از اینجا کجایی ، ولی آرزو دارم به آرامش رسیده باشی .
برایت اشک ریختم ، برایت دلتنگ شدم ،باز روزی یکدیگر را میبینیم.
خداحافظ .
آرام برزمینش می گذارند .
دیگر خرواری گوشتُ استخوان سرد است .
دیگر مرا آراسته در لباس سیاهم نمی بیند .
دیگر بهار را نمی بیند .
او مرده است .
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 14:56  توسط بانو
|