تبليغاتX
هذیان در جزیره تنهایی ...

هذیان در جزیره تنهایی ...

اینجا همه مردن...

براي دوستان دربندم

درست يک سال پيش بود، چهارشنبه ۲۷ تيرماه ۸۶، در حالي که در چهل و دومين روز‎ ‎بازداشت به سر مي ‏بردم، نگهبان در اتاق عمومي را گشود، اسم من را از روي کاغذي که‏‎ ‎دستش بود خواند و خواست که وسايلم ‏را جمع کنم. مجيد شيخ پور دو روز قبل آزاد شده‎ ‎بود. من و مجيد طبق اطلاعي که قبلا کسب کرده بوديم، ‏حتي پيش از آنکه قرار وثيقه به‎ ‎ما يا به خانواده ها ابلاغ شود، مي دانستيم که قرار است کدام ۵ نفر آزاد شوند ‏و‎ ‎کدام ۳ نفر باقي بمانند. قرعه ماندن به نام احسان از اتاق عمومي مقابل ما، مجيد‎ ‎توکلي از اتاق عمومي طبقه ‏بالا و احمد، هم اتاقي ما، خورده بود و قرعه رفتن به نام‏‎ ‎بقيه‎.‎
‏ ‏
مجيد توکلي و مقداد خليل پور همراه با سعيد درخشندي در اتاق ۱۰ بودند. احسان منصوري، پويان محموديان ‏و علي صابري همراه با دکتر کيوان انصاري در اتاق ۱۲۱ و من و مجيد شيخ پور و احمد قصابان همراه با ‏ابوالفضل جهاندار در اتاق ۱۲۲. من را روز پنج شنبه، ۲۰ تير، ساعت ۸ شب پس از ۳۵ روز انفرادي به ‏سلول انفرادي که پيش از آن دو نفر را به زحمت در خود جاي داده بود منتقل کردند و پس از چندي به اتاق ‏عمومي ۱۲۲ که چند نفر از دوستانم آن جا بودند. يک هفته اي که آن جا بودم با مجيد، احمد، ابوالفضل و ‏فرزاد کمانگر روزگار خوشي داشتيم. ابوالفضل و فرزاد، عليرغم زخم هاي عميقي که روح و جانشان را ‏آزرده بود، نمي گذاشتند به هيچ کس سخت بگذرد.‏
‏ ‏
آن جا بود که فهميدم بچه هاي تحکيم و ادوار هم بازداشت شده اند و تعدادي از آن ها همين الان در کنار ما و ‏در بند ۲۰۹ هستند. وقتي من را از طبقه بالا به طبقه پايين و اتاق عمومي منتقل کردند متوجه شدم جا به جايي ‏هاي زيادي در طبقه بالا در حال انجام است. وقتي خبر بازداشت بچه هاي تحکيم و ادوار را شنيديم حدس ‏زديم که احتمالا به سبب بازداشت هاي گسترده جا کم آورده باشند. وقتي بچه هاي تحکيم آزاد شدند فهميديم که ‏حدس ما درست بوده و همان شب در حال انتقال بعضي از بچه ها از بند ۲۴۰ به بند ۲۰۹ بوده اند. ما به اتاق ‏هاي عمومي رفتيم و جاي خود را به محمد هاشمي، علي نيکونسبتي، بهاره هدايت، مهدي عربشاهي، علي ‏وفقي، حنيف يزداني، عبدالله مومني و… داديم.‏
‏ ‏
از زمان اطلاع از اين موضوع، که از ميان ۸ پلي تکنيکي چه کسي قرار است بماند و چه کسي برود، آرام و ‏قرار نداشتيم. بي قراري مان نه براي خلاص شدن از شرايط سختي که بي دليل دچارش شده بوديم، بلکه براي ‏تنها ماندن احمد. به احمد نگفتيم، اما او تيزهوش تر از آن بود که بشود چيزي را از او پنهان کرد. يکشنبه که ‏قرار وثيقه به ما ابلاغ شد، احمد خواب بود، ولي فهميد که اتفاقي افتاده. بلافاصله از تخت پايين آمد و به ما ‏تبريک گفت و من و مجيد شرمسار از روي احمد. مجيد دوشنبه آزاد شد و زمان آزادي اش احمد دوباره خواب ‏بود.‏
‏ ‏
دعا مي کردم کارشناسي وثيقه به اين هفته نرسد و آزادي من حداقل تا هفته بعد به تعويق بيفتد. اما نشد، روز ‏چهارشنبه نگهبان به سراغ من آمد. وسايلم را به کندي و از روي بي ميلي جمع مي کردم. پايم به رفتن نبود، ‏نگهبان چند بار آمد و رفت و هر بار غرولند مي کرد که چرا نمي آيي. هم اتاقي ها براي خداحافظي به رديف ‏ايستاده بودند. بازداشت که مي شوي رفتنت به اختيار خودت نيست، اما گمان نمي کنم کسي در اين شرايط ‏قرار بگيرد تا بفهمد ماندنش هم به اختيار خودش نيست. از روزي که مجيد آزاد شده بود کنار هر کس مي ‏نشستم سفارش احمد را مي کردم که در نبود ما نگذارند به او سخت بگذرد.‏
‏ ‏
ناگزير لحظه تلخ خداحافظي نزديک شد، بر خلاف هميشه که کسي در حال آزادي بود، اين بار همه به جاي ‏خنده اي بر لب، چشم هاشان اشکبار بود. با همه خداحافظي کردم و در گوش آن ها دوباره سفارش احمد را ‏کردم. به ابوالفضل و فرزاد رسيدم، آن ها را سخت تر در آغوش فشردم. به ابوالفضل گفتم شرمنده ام! ما هر ‏کاري از دستمان برمي آمد انجام داديم ولي نشد و او دلداري مي داد. سفارش احمد را کردم، گفت نمي گذارم ‏تنها بماند. به احمد رسيدم، نتوانستم نگاهش کنم. بغلش کردم، انگار تمام زخم هاي بيش از ۵۰ روز انفرادي و ‏آن شکنجه هاي سخت را داشتم يکجا حس مي کردم. احمد از من ۶ سال کوچکتر بود، از همه زودتر گرفتار ‏شده بود و حالا من داشتم مي رفتم و او قرار بود بماند و ادامه اين راه سخت را با مجيد و احسان بپيمايد. تنها ‏جمله اي که توانستم بگويم اين بود که هر کاري از دستم برآيد انجام مي دهم. اتاق در حال لبريز شدن از اشک ‏بود.‏
‏ ‏
هنگام تحويل وسايل دوباره علي صابري را ديدم که کنارم ايستاده است. گويي طالع من و علي اين بود که ‏همراه هم باشيم. من و علي از مشهد با هم بازداشت شديم. با هم تفهيم اتهام شديم، با هم به تهران منتقل شديم. ‏فکر کنم ساعات اوليه روز ۱۸ خرداد بود که هر کدام به سلول انفرادي منتقل شديم و از هم جدا شديم. غير از ‏جلسه اول بازجويي که هر از گاهي صدايش را مي شنيدم ديگر حضورش را لمس نکردم تا روز ۲۷ تير که ‏دوباره با هم داشتيم آزاد مي شديم. لباسمان را پوشيديم، انگشت نگاري شديم، توصيه هاي آخر "که اگر دوباره ‏فعاليتي بکنيد جايتان همين جاست»" را شنيديم و از در زندان اوين خارج شديم. اولين سوالي که از من پرسيده ‏شد: "حال احمد چطور بود؟"، اصلا خوب نبود!‏
‏ ‏
از فرداي آن روز شروع کردم به عمل کردن به قولي که به احمد داده بودم. چند روز بعد پويان هم آزاد شد. با ‏پويان و مجيد به هر نهادي که به ذهنمان مي رسيد مراجعه کرديم تا دوستانمان آزاد شوند. همان موقع بود که ‏متوجه شدم دوستانم در مشهد، و در راس آن ها علي قلي زاده و اشکان آرشيان، تلاش خستگي ناپذيري را ‏پيش از آزادي ما و پس از آن براي آنان که هنوز در بند بودند آغاز کرده بودند. همه دست به دست هم داديم و ‏تحکيمي ها و ادواري ها خيلي زودتر از آنچه فکرش را مي کرديم آزاد شدند. روز اول به منزل محمد ‏هاشمي رفتيم، محمد مثل هميشه چهره اش عادي بود و خم به ابرو نياورده بود. بعد از آن علي نيکونسبتي را ‏ديديم و بعد از آن به خانه عبدالله رفتيم، خيلي لاغر و تکيده شده بود. آن جا بهاره هم بود. چند روز بعد همگي ‏منزل محمد هاشمي جمع شديم و جاي احمد و احسان و مجيد را خالي کرديم. همه تلاششان را براي آزادي آن ‏سه نفر ادامه دادند. پيش رفتيم، زمين خورديم، حکم دادگاه انقلاب صادر شد، خسته نشديم، ادامه داديم، حکم ‏تبرئه تمام تلخي چند ماهه را زدود. اما گويي طلسم بازداشت سه يار دبستاني شکستني نبود.‏
‏ ‏
اکنون يک سال از اين راه پر فراز و نشيب گذشته است. احمد و احسان و مجيد همچنان در بندند. ابوالفضل ‏جهاندار و سعيد درخشندي در کمال ناباوري به سومين سال بازداشتشان نزديک مي شوند. حکم اعدام فرزاد ‏کمانگر به اجراي احکام رفته است. علي قلي زاده، اشکان آرشيان و ديگر دوستان پرتلاش مشهدي دو هفته ‏است که طعم تلخ بازداشت را دارند حس مي کنند. علي صابري، همراه و همگام من در طول مدت بازداشت، ‏دوباره گرفتار شده است، اما اين بار تنها. محمد هاشمي و بهاره هدايت دوباره به سلول هاي انفرادي ۲۰۹ ‏منتقل شده اند. دوستان و همراهانم بار ديگر همه در بند هستند و من هنوز مانده ام و قولي که يک سال پيش به ‏احمد قصابان دادم.‏
‏ ‏
اي همه گل هاي از سرما کبود / خنده هاتان را که از لب ها ربود
مهر هرگز اين چنين غمگين نتافت / ماه هرگز اين چنين تنها نبود
اين زمان، حال شما حال من است / اي همه گل هاي از سرما کبود‏

منبع: خبرنامه اميرکبير

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 17:27  توسط بانو  | 

وقت داریم یک رمان مزخرف رو تا ته بخونیم اما

وقت خوندن نصف صفحه واقعت زندگی یک دختر بدبخت

ستم کشیدرو نه .

این حتما داستان صدها نفر دیگه هم هست .

بیشتر توجه کنیم !!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 15:19  توسط بانو 

ملت خون گریه کنید از ستم قانون خدا .

amini.jpg

آسيه اميني

(عکس صغرا در 13 سالگي – اختصاصي روز)


دختري 9 ساله از يکي از روستاهاي اطراف فومن، به خاطر فقر خانواده و نيز به دليل ريشه داشتن اين تفکر که پسران خانواده مي توانند همراه پدر کار کنند اما دختران اگر در خانه بمانند، نان خوري اضافه اند، فرستاده مي شود به شهر رشت و در خانه مردي نسبتا جوان که با همسر و دو فرزندش زندگي مي کند، تا به عنوان کلفت ( خدمتکار) به کار بپردازد.

آنچه بعدها - چهار سال پس از آن- به سر اين دختر مي آيد و سرنوشت او را چنان رقم مي زند که از 13 سالگي تا 31 سالگي يعني 18 سال!- را بلاتکليف در زندان بگذراند و اين روزها پس از طي شدن اين همه سال دوباره مثل روز نخست حکم اعدام بگيرد، بدون دانستن شرايط اجتماعي و اقتصادي روزگار وي و بدون شناختن طبقات اجتماعي يک نسل گذشته کشور ما و بدون شناخت دقيق از ويژگي هاي اين طبقات ما را خيلي زود به بن بستي مي اندازد که همواره اين عدم شناخت از شرايط اجتماعي و صرفا تمسک جستن به قانون – که با پيش فرض عدم انعطاف پذير بودن- از همان آغاز تکليف را تعيين مي کند؛ اعتراف اوليه مبنا قرار مي گيرد و حکم بر اساس آن تا خط پاخر يک حرف را تکرار مي کند: "اعتراف کرده اي به قتل، پس اعدام مي شوي!"

همه آنهايي که نسلي قبل تر را از نظر نظام طبقاتي تجربه کرده اند مي دانند که مساله نظام طبقاتي تا همين دو دهه گذشته در کشور ما بسيار پر رنگ و تاثير گذار بر روابط اجتماعي بود. نويسنده اين مطلب به عنوان کسي که دستکم بخش عمده اي از کودکي اش در اين نظام طبقاتي گذشته است، اين داستان و پشت پرده آن را خوب مي شناسد. بنابراين به گمانم در بازخواني پرونده صغري نجف پور شناخت شرايط اجتماعي و اقتصادي خانواده هايي که به طور معمول در خانه هايشان خدمتکار يا خدمتکاراني حضور داشتند، ممکن است نتيجه اي متفاوت از حکم فعلي صغري پيش چشممان بگشايد.

بسياري از خانواده هايي که در تا همين يکي دو دهه پيش به اصطلاح دستشان به دهنشان مي رسيد – لازم هم نبود که حتما توان مالي بسيار بالايي داشته باشند – بر سياق گذشته اي که روابط طبقاتي در جامعه بر اساس خان و خان زادگي و رعايا تعيين مي شد، همچنان در خانه هايشان از حضور نوکرها و کلفتها براي رتق و فتق امور استفاده مي جستند. اين رسم يا نظم اجتماعي تا سالياني پس از انقلاب نيز برجا بود و اگر چه همچون گذشته ديگر خان و خان زاده اي بر جا نمانده بود و برجا نمانده، اما برخي از خانواده ها بويژه در مناطق شمالي ايران – حتا هنوز هم- در خانه يکي دو کلفت داشته و دارند که بر اساس نوع فعاليتشان، نوع جنسيتشان انتخاب مي شد. بر اين اساس معممولا خدمتکارهاي خانگي دختراني بودند از خانواده هاي پر جمعيت روستايي و بسياري از آنها از مناطق ييلاقي شمال به خدمتکاري فرستاده مي شدند.

و همه کساني که آن دوره را به ياد دارند، نيز به خاطر مي آورند که دختري که در خانه ارباب خود (که معمولا او را آقا خطاب مي کرد) به عنوان کلفت مشغول به کار مي شد، همواره چنان فرودست و گوش به فرمان بايد مي بود که به محض کوچکترين نارضايتي از سوي کارفرما يا همان "آقا" يا "خانم"، نرمترين تنبيه، بازگرداندن وي به نزد خانواده بود تا از سوي پدر و ساير اعضاي خانواده به عنوان دختري سرکش و نا فرمان، تنبيه شود. بسياري از دختران اين تبار، تنبيه بدني و مجازات تن را ترجيح مي دادند به اينکه دوباره به دامان فقر و پر خشونت خانواده برگردند و باز سرايي ديگر و خانواده اي ديگر که معلوم نبود بهتر از قبل باشد..

کلفت خانواده به جز گفتن "چشم" يا سکوت، اظهار نظر ديگري نمي دانست. کلفتها و نوکرها معمولا حق درس خواندن و با سواد شدن نداشتند و در مورد دختران معمولا حق الزحمه آنها به پدر خانواده پرداخت مي شد. در واقع دختران هم در خدمت خانواده هاي خود بودند زيرا خرجي رسان آنان محسوب مي شدند و هم کارگر خانه هاي مردم بودند.

دختران و زنان شمالي چه از طبقه خوانين و چه رعايا، کم نشنيده اند داستان تکراري تجاوز و استفاده جنسي از دخترکاني را که براي کار به خدمت گرفته مي شدند. من که از همان حوالي ام مي دانم که چه امر معمولي بوده است آن روزگار، شنيدن داستانهايي که شايد با آب و تابي بيش از واقع از سرگذشت دختران کشتزارهاي برنج، بوته هاي چاي، کمرگاه دشتها و مراتع شمال و نيز پستوي خانه ها و انبارهاي بزرگ اربابي، روايت مي کردند. نام اين دختران البته هرگز جايي به عنوان شاکي برده و شنيده نشد و همه اين روايتها تنها قصه هاي زمزمه واري بوده است که شايد سرگذشت بسياري را تغيير داده است.

صغري نيز از همين دسته بوده است. صغري نجف پور دختري بود که در 9 سالگي در خانه زن و مردي رشتي به کلفتي پذيرفته شد. وقتي او به عنوان کارگر در آن خانه مشغول به کار شد، تنها پنج سال از فرزند کوچک آن خانه يعني امير بزرگتر بود و تقريبا همبازي او محسوب مي شد.

امير در هشت سالگي بر اثر ضربه اي که به سر وي وارد شد، به قتل رسيد و جسد کوچکش در چاه خانه که در سنگي بزرگي داشت انداخته شد. تعفن ناشي از جسد، بالاخره جويندگان پسر گمشده را بر سر چاه کشاند و اولين مظنون، غريبه کوچک آن خانه يعني صغراي 13 ساله بود.

باز به تجربه هاي شخصي ام بر مي گردم. در خانه ما نيز در همان حوالي شمال، مانند بسياري از خانه هاي ديگر در حياط منزل چاه حفر شده بود. چاهي عميق با در سنگي بزرگ. من که 18 سال در آن خانه زندگي کردم هرگز به ياد ندارم توانسته باشم به تنهايي ان در سنگي بزرگ را بلند و جابجا کنم.

باري، صغرا متهم شد به قتل پسرک خانه و انگيزه قتل بعدها توسط ولي امير، حسادت عنوان شد. نمي دانم آيا در همان زمان توان صغري در جابجا کردن آن در سنگي سنجيده شد يا اينکه اقرار اوليه به قتل، براي اثبات جرم، کافي تشخيص داده شد.

چندي نگذشت که صغري دوباره دهان گشود و داستان ديگري روايت کرد. او اين بار از بارها و بارها مورد تجاوز جنسي قرار گرفتن، سخن گفت. و نيز تاکيد کرد که امير را همان کسي به قتل رسانده است که به من تجاوز مي کرد و علت قتل پسرک نيز همين بوده که ناگاه سرزده از راه رسيده و شاهد آنچه که نبايد مي ديد، بود.

بررسي ها شروع شد. صغري مورد معاينه قرار گرفت. و اين بار صغراي 13 ساله به جرم زنا! 100 ضربه شلاق را تحمل کرد، و کسي را که او به عنوان متجاوز معرفي کرده بود، به علت انکار زنا ( بخوانيد تجاوز) تبرئه کرد.

صغري محکوم به اعدام شد و چند سال بعد در 17 سالگي تا پاي چوبه دار رفت. مادر پسرک که شاکي پرونده بود توان اجراي حکم را نيافت و رضايت نيز نداد. اين نمايش سياه، بار ديگر در 21 سالگي صغري تکرار شد و باز به پايان نرسيد.

دو سال پيش که براي پي گيري پرونده دلارا دارابي به شهر رشت مي رفتم نخستين بار داستان او را جسته و گريخته شنيدم. بعد دانستم که نسرين ستوده داوطلبانه وکالت او را پذيرفته است. اما همواره در پرداختن به اخبار زندگي صغري اين هراس وجود داشت که "شايد بشود از مادر، رضايت گرفت و پرونده را خاتمه يافته تلقي کرد". اما اين روزها مي شنويم که چنين نشده است. پرونده صغري با وجود بازنگري در هيات نظارت، دوباره به نقطه اول و آخر رسيده است. او محکوم به اعدام است زيرا در اقرار اوليه اش قتل را به گردن گرفته است. قانون انعطاف ناپذير است و دانستن پرده هاي ديگر اين زندگي شايد که در اين آخرين گامها دريچه اي جديد بگشايد به روي دخترکي که در بچگي پير شد.

و باقي اين ماجرا را از زبان نسرين ستوده وکيل صغري بخوانيد:

ادامه مطلب را درhttp://www.roozonline.com/archives/2008/07/_18_12.php بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 18:51  توسط بانو  | 

و قتی به من خبر دادن . اشکمو قایم کردم

صبح دیر - صدای زنگ تلفن

- بله !

-سلام ....شما چطورید .... مرسی .... اره اینجاست .... چی بهش بگم .... چی ....

( تلفن رو کمی از گوشش دور میکنه و روبه من میگه )

- میگن حدس بزن کی مرده .

من: چی ؟

- حدس بزن کی مرده . از هنرپیشهاست . میگن کسی که انتظار شو نداشتی .

من : خارجی یا ایرانی ..... نکنه جک نیکلسون .... جوان یا پیر.... نکنه ال پاچینو مرده ....( اینو با ترس میگم . مهمونمون می خنده به حساسیت من .)

داره با تلفن حرف میزنه بازم کمی از گوشش دور میکنه و میگه :

- ایرانیه ....( باز به صحبت ادامه می ده  )

من : نکته انتظامیه ...( این فکر به خاطر این به نظرم میاد که تازه یک پرتره از اون رو تموم کردم )

- نه اون قدر پیر نیست .

 کمی خیالم راحت میشه با  شوخی میگم :

من : گلزاره .

داره با تلفن صحبت میکنه . میگه :

- حالا کی هست ..... نه ؟ عجب .......

من :کیه ؟

- مرسی خداحافظ ... نه می خوام کمی اذیتش کنم ... باشه خدا حافظ ....

گوشی رو سر جاش میزاه با شیطنت دوست داشتنی که داره و هیچ وقت منو عصبانی نمیکنه میگه :

- حا لا اگه گفتی کی بود ؟

چند نفر رو میگم یک حدسایی میزنم اما هیچ کدوم درست نیست . بدون مقدمه یک دفعه میگه :

 - خسرو شکیبایی .

برای یک ثانیه انگار سروته شدم باور نمیکنم فکر میکنم داره سر بسرم میگزاره .

من : جدی میگی !

- اره .

مهمونمون : جدی .... اخه چرا ... اون که هنوز جون بود ....

برای یک دقیقه سکوت میشه . همه  میشناختنش از هر نسلی و با هر سنی . برای همه دوست داشتنی بود .

هر کسی از اون میگه از فیلمایی که دیده بود و از لحظهایی که با دیدن اون دوست داشت .

من  مثل هزاران نفر دیگه به هامون فکر میکنم و اروم یک قطره اشک کوچیک رو پنهان میکنم . ( هامون رو توی سینما دیدم .)

یک دفعه یک نفر دیگه که از فلفل بیزاره میگه :

یک نفر دیگه : حتما (اور دوز) کرده . تریاکی خیطی بود ..... بد جوری مواد میکشید ... اصلا اکثر شون اهل مخدرو مشروبن ....

حالا حرفایی که چند لحظه قبل پر از تعصف بود واندوه با شیطنت خاصی تبدیل میشه به لذت شایعه و خاله خشتکی ...

من چیزی نمیگم . اروم از جام بلند میشم و به اشپزخونه میرم . قوطی فلفل قرمزو بر میدارم و خالی میکنم توی قابلمه خورشت .

پایان

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 15:54  توسط بانو  | 

شبه هیتلر...

دیشب تا صبح داشتم یک لیست تهیه میکردم و اخرین نتیجه یک سردرد غیر قابل تحمل بود مثل همیشه .

می خواستم برای پست جدید جزیره لیستی کامل بنویسم از اسامی کسانی که در این سه سال حکومت  گوجه فرنگی و تفه هزاره سوم به زندان رفتن یا اعدام شدن یا از ایران فراری شدن . دانشجوها . مجرمین زیر ۱۸ سال ، زنان ، معلما ، کارگران ، سیاست مدارا ، نویسندها ، مردم ، ایران .....

نمی شد یا از توان من خارج . صبح با سپیده انگار دل من داشت از توی سینم بیرون میزد .داشتم خفه می شدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 15:4  توسط بانو  | 

همیشه و هر زمان به نام ازادی ... به نام کسانی چون کمانگیر

صمیمانه دوست داشتن

دوست داشته شدن

نهراسیدن از عشق ورزیدن .

*

دردی تمام استخانهای فانیم را پوشانده

لباسی برازنده ،

بر پیکر نامهربان با خویشم .

هر چقدر بترسی

باز می رسد برف زمستان ،

می رسد پایان .

و تنها به دنبال اعداد کشیده شدی

بی کسب کسری از ستارها .

تنها به تمامیت رسیدی

از نا خوشبختی .

*

دردی تمام استخوانهای فانیم را می پیماید

و من در سودای جنون ٫ آزادی

رویایی می آفرینم ،

برای لحظه های رسته از اعداد .

*

رها شدند...

رها شدند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 13:28  توسط بانو  | 

فردیت ما خیلی مهم...

در شماره ۵۱ شهروند امروز تعدادی مقاله از نویسندگان مختلف و اندیشمند و با موضوعی واحد چاپ شده . اهمیت این نوشتها در ان است که به موضوعی مهم اما چنان جلوی چشم می پردازد که کمتر کسی به ان فکر می کند .۵ مقاله با عنوان ( حکمرانی خوب . حکمرانی بد ) به همه دوستان خوندنشو توصیه میکنم .

یکی از این مقالها به قلم احمد پورنجابتی رو در اینجا می توانید بخوانید.

 http://www.pournejati.com/weblog/index.php/1387/03/31/soetafahom/#more-77

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 17:15  توسط بانو  | 

چند تا فکر از چند هزار تا ....

اول:

يك روز پس از آنكه با وعده رئيس دانشگاه زنجان و وزير علوم براي برخورد با فرد متخلف و پادرمياني نماينده ‏اصلاح‌طلب اين شهر، تحصن دانشجويان دانشگاه زنجان پايان يافت؛ دادستان اين شهر در يك نشست مطبوعاتي از ‏دستگيري دختر دانشجوي قرباني اين ماجرا خبر داد و دانشجويان افشاكننده رسوايي اخلاقي معاون دانشگاه زنجان ‏را نيز به برخورد تهديد كرد و گفت: "افشاي گناه از خود گناه مهم‌تر است و ما به هر دو جرم رسيدگي خواهيم ‏کرد."

- جای اعتراض واقعی اینجاست که قربانی رو جای مجرم تنبیه میکنند .یادم نبود در ایران اسلامی اصلا زن بودن جرم . زن که باشی بخوای نخوای مردو تحریک میکنی و این جرم .

چون دستشون به خالق نمیرسه برای این غریزه و چون کونشو ندارن که ادم باشن و مثل حیون رفتار نکنند پس راحت ترین راه محکومت زن .

خانمهای عزیز بهتر دست جمعی از ایران کوچ کنیم اون وقت ایران میشه بهشت مردا بدون یک زن .

صبح تا شب به عبادتشون میرسن و امور اخروی ....تا وقتی مردن توی لنگ و پاچه حور و غریان غرق بشن .

دوم:

دلم برای اون بچهای شجاع می سوزه که الان تنها رها شدن .برای اون دختر بیچاره که جای تن دادن به خواستهای اون استاد فاسد و بعد ساکت موندن با شجاعت راه سخت رو انتخاب کردن تا مشتی از خروار رو رسوا کنند .

جدی فکرشو بکنید . چی میشد اگر این خانم مثل کیسای قبلی این استاد میزاشت اون کارشو کنه و سکوت میکرد . جای اینکه الان همه کشور بدونن و دنیا هیچ کس نمی فهمید . حرف اینام همینه میگن چرا نزاشتی کارشو بکنه !

سوم:

فردا پس فردا این مایه مباهات نظام ازاد میشه . وزیر علوم هم برای دلجویی از ان مظلوم کام نگرفته یک پست دیگه و مهم اما جایی خلوت تر و بی سرو صدا تر بهش میده .

اونوت کنار بقیه ستارگان درخشان اخلاق و انسانیت خاطراتشون رو برای هم تعریف میکنند و نماز بر پا و.......... بفهمید دیگه همه چیزو که نباید گفت !

چهارم :

باورکنید یا نکنید به نظر من این احمدی نژاد احمق یک تیکه چوب برداشته هر میزنه به اونجایی که نباید بزنه شاید فرجی بشه امریکا یا اسرائیل به ایران حمله کنند و یک جنگ دیگه راه بیوفته .اونوقت انتخابات رو لقو میکنه مثل روزولت که تا اخر عمرش ریس جمهور بود . رئیس باقی میمونه .

خدا رحم کنه .... از این احمق هر بلاهتی که بگین برمیاد .

پنجم:

سه سال پیش که این توفه رئیس جمهور شد طرفدار کم نداشت و هنوزم داره .فرقش اینه که اون زمان مثلا کسایی مثل یک همکلاسی منم طرفدارش بودن .هر چی میگفتم فلانی این ادم درستی نیست ....این رئیس جمهور بشه دهن هممون رو صاف میکنه .... اول از همه هم به قیافهامون گیر میده ...

میگفت : نه تو انگار اصلا به حرفاش توی تلوزیون گوش ندادی . خونشو دیدی ....میگفتم : انگار تو اصلا به حرفای این بابا  گوش ندادی ... ریختشو دیدی .....

اولین روزی که این ابله رئیس جمهور شد این رفیقم هنوز از نتیجها خبر نداشت ...بهش گفتم بله احمدی رئیس جمهور شده ...

این رفیقم با خوشحالی وسط کلاس بالا و پائین می پرید و می گفت : هورا...هورا ....بلاخره رئیس جمهور شد بلاخره مابردیم ....منم که یک دفعه جوش میارم همچین باهاش دعوا کردم و زدم توی ذوقش و پیشگویی تیره و تاری از اینده کردم که طفلک دستاش توی هوا یخ زد . تا اخرین ترم هم دیکه باهام گرم نشد و تا حد سلام و خداحافظ موندیم و تا امروز دیگه ندیدمش.

خیلی دوست دارم امروز به بینمش و بهش بگم ...فلانی ...برای همون یک رای هم باید امروز شرمنده باشی ...امروز اوضات چطوره.....و یکی محکم بخوابونم توی گوشش....

شیشم :

چند سال رای ندادم . دارم فکر میکنم امسال از حالا توی نخ کاندیداهای احتمالی باشم تا به کسی که بهتر می تونه سنگ این دیونه رو از چاه در بیاره رای بدم .

هفتم :

دلم یک قهو خیلی غلیظ و تلخ با سیگار می خواد ...

هشتم :

فردا ناهار چی درست کنم .

نهم :

اگر مرشدان جان بر کف بهشت که خودشون بری هستن از هر خصلت نیکویی جلو اومدن و برای بد حجابی و از این جور کس شعرا برام گفتن و گفتن این لباسو از کجا خریدی  یا کجا موت رو کوتاه کردی بگم لباس رو خودم دوختم ... و اماده بشم برای یک جنگ لفظی جانانه ....

دهم:

...................

یازدهم :

توی شعرام از شعار دادن پرهیزکنم ...

دوازدهم :

درحالي که طي هفته گذشته ماموران نيروي انتظامي در بسياري از استانهاي کشور دور تازه اي از برخوردها و ‏بازداشت مردم تحت عنوان طرح ارتقاي امنيت اجتماعي- اخلاقي را آغاز کرده اند، بنا بر خبرهاي منتشر شده اين ‏طرح به زودي به طرحي هميشگي تبديل خواهد شد.

 ...واین راه ادامه دارد... تا افتاد از اون طرف بهشت ....

نمی دونم تا حالا چرا از نیروها و کارشناسان طالبان دعوت به عمل نیومده شایدهم اومده ما نمی دونیم .....

سیزدهم:

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 20:31  توسط بانو  |