تبليغاتX
هذیان در جزیره تنهایی ...

هذیان در جزیره تنهایی ...

اینجا همه مردن...

جنون

چه عیبی داره، اگر برای یک مدتی دیوانه بشیم! جدأ اشکالش کجاست اگر همگی دسته جمعی بزنیم به خلخل   بازی .کاش بارون جنون می بارید و همه از آبش می خوردیم و از منطق می شستیم عقلامون رو. کاش توی شهر یک گرگدن در حالی که رم کرده و می دوه دیده بشه .اون وقت دیگه برامون عجیب نیست اگر ببینیم متجاوز تکریم میشه و جائل وزیر.دیگه غممون نیست اگر بچه هامون رو تحقیرشده و ...یا بالای دار ببینیم که تاب می خورن ،تاب می خورن ؛توی هوا موقع جون کندن دهنک میزنن. اون وقت می خندیم وقتی بفهمیم زندانیا اعتصاب غذا می کنند و لب دهن می دوزن . اون وقت برای فرزادها اشکی نداریم. اون وقت به شعور و عذت نفسمون بر نمی خوره اگر رئیس جمهوری مثل احمدی نژاد داشته باشیم. اون وقت آه و حسرتی توی دلمون درد بی درمون نمیشه که این دیونه خونه ایران.

پیوست: دقیقا همین الان تقریبا ساعت یک ربع به سه ایمیلی از وجود با ارزشی دریافت کردم که بهم قدرتی داد و ایمانی برای مقابله با این همه درد و سیاهی و نا امیدی می خواستم این حس خوبو با همتون شریک باشم  دوستان.

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 1:54  توسط بانو  | 

تنها در صورت دانستن ...می دونید در زندانها و پشت درها چه میگذره.

سنگینی،ننگ و شرم را باید تا برزخ نا کجا آباد هم بر دوش ـ چون آن چارپای باربر نجیب تر از بشر ـ بکشیم و حسرت را هم.                                                                                         

 اه، درد ترس ؛ هشدار  زایمان بیماریست .

نطفهء متجاوز می آید با نقش کاذب مهر مقدس بر پیشانی و چیزی را که گاوهای خدا نیز به ریشخند پس می زدند من نشخار میکنم تا دیوها شک نبرند به ناباوری من رسالتشان را .

مرگ شریف روی می گردانداز چهره ام ؛با تنفر . چرا که از ترس او انسانیتم را کشتم .

بی آبروییه ، آبروی ما سکوتمان است و تسلیم حقیقت .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 18:28  توسط بانو  | 

پرتره

شعر فروغ با صدای فریدون ( دلم گرفتست ...دلم گرفتست...) می خوام با صدای بلند گریه کنم . می خوام اربده بزنم و گریه کنم و هیچ جواب و دلیلی برای اشکام نداشته باشم . اما اشکم در نمیاد چند ماه نتونستم گریه کنم . دلم گرفته و کسی برای دلداری نیست این خیلی بی انصافیه،  چون وقتی خوب فکر میکنم می بینم همیشه برای دلداری دادن دیگران و همراهی با اشکاشون حاضر بودم . اما الان کسی نیست و دلم گرفته ....می خواین یک چیزی رو بگم که راست راست ...می خواین بدونید ؟                    این روزا دارم خاطراتم رو مرور میکنم اونهایی رو که یادم و چه اونهایی رو که می خواسم از خاطرم پاک بشن...ویادم میاد که ...( پشیمون شدم و چند خط رو پاک کردم)...این انصاف نیست و حالا احساس پوچی میکنم .شاید بگین هنوز برای جبران دیر نشده،هنوز برای درست کردن زندگی خودم وقت هست .اما من همچین حسی ندارم .فکر میکنم تمام سالهای زندگیم مخصوصا این ده سال اخر مثل اوار روی سرم ریختن و نمی تونم نفس بکشم .فکر میکنم به درد هیچ چی جز ترو خشک کردن،جز یک پرستار و تیمار دار بودن نمی خورم .هیچی ندارم جر دانش به چگونگیه مراقبت از دیگران و حالا همینم دارم از دست می دم . دارن ازم میگیرنش و من هیچی نیستم ...هیچی...هیچی ندارم جز پوچی و سر خوردگی....کاش لا اقل کسی بود که می تونستم کنارش بشینم و گریه کنم و اونم دلداریم بده ...مثل یک دوست واقعی.اما کسی چنین تصویری از من در ذهنش نداره،منی که به کسی نیاز داشته باشم، ....تصویری از من.

پیوست:کسی از علی خبر نداره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:54  توسط بانو  |