تبليغاتX
هذیان در جزیره تنهایی ...

هذیان در جزیره تنهایی ...

اینجا همه مردن...

13 فرمان

تازگیها از این ورو اون ور چیزهای با مزه ای به وسیله ایمیل به دستم میرسه . و چون چاه خلاقیتم خشک شده فعلا فیتیله جزیره رو با این مطالب روشن نگه میداریم .

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست كم یك روز در میان) حمام بروند.

     دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.

   سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !

   چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

  پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

   ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این كسی كه می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

  هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند،  خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.

  هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.

   نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

   دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.

  یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

   دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

   سیزدهم : برای حسین فقط در (داخل) مسجد عزاداری کنند. به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.  به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.  و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.  

 این سیزده مورد را رعایت کردن  واقعا سخت است ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 2:54  توسط بانو  | 

مرحوم دائی جان ناپلئون: چیزی که حدی نداره خریته، خریت

شمایل حضرت عباس یا

 

نم؟!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 19:10  توسط بانو  | 

:))

Sapporo Snow Festival 2008 by Christopher Chan.
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 18:7  توسط بانو 

هذیان نامه

ننه حوا جون دلم برات تنگ شده . ننه حوا دلم برای دوران برهنگی تنگ شده .ای بگم خدا این شوهر شیکم شولتو چیکار کنه .مگه تو زبون نداشتی صدات دربیاد ؟ میگن ما زنا اینقدر گز زبون داریم .چطور اون وقت شیکم چرونی ادم صدات در نیومد ؟ شایدم دراومد و گوشی نبود تا بشنوه .                            آی............ننه حوا دلم اینقدر تنگ ،اونقدر سیاه ، اونقدر بی حوصله و خستم که نگو .فکر شم میکردی بچه هات روی زمین خاکی به همچین روزگاری دچار بشن ؟ یا بگم همچین جهنمی برای خودشون بسازن بهتر . ای ننه حوا کجایی ببینی تا یکی از نوهات به دنیا میاد میپیچنش توی یک پارچه تا لخت نمونه .این عادت لباس پوشیدنو کی اول بار راه انداخت ؟ تو یا اون ادم الدنگ ؟                                     ننه حوا ، خدا هم تور رو به زور شوهر داد ؟ خبر داری پشت سر تو و شوهرت چه قصهایی ساختن ! بعضیا میگن اومدنتون روی زمین واسه این بوده که تو با خدا و چند صدتایی از فرشتهای دست به یراقش ( دا ...دا....دا....دا....) بله دیگه . بعضیام درست عکی اینو میگن یعنی ادم به اهل عدم پشت کرده بوده و ( دا...دا...دا...دا....) بعضیام میگن کار شیطون بوده و توی کتاب نوشته . کتابی که از اسمون راست افتاده توی مغز سر یک بنده خدایی و از اون روز به بعد روزگار بعضیا شده بخت نو و روزگار خیلیها سیاه .            آی ننه جون ، من هیچی از این حرفا سرم نمیشه .هیچیشو نمی فهمم .اصلا چرا باید تورو باور کنم ؟ هر چی با زورو تو سری خواستن تو و ادمو بقیه  تخمو تکرکتون رو بتپونن توی حلق ما نشد که نشد . نتیجه ای نداشت جز عق زدنو استفراغ تمام شماها .                                                                         ننه حوا دلم برای تن چاقو چله لختت تنگ شده .دلم برای دوتا سینه شل گندت تنگ شده تا سرمو بزارم روشونو زاز زار گریه کنم .شاید دردی دوا شد . شاید دلت به رحم اومدو شب که این ادم گردن کلفت مفت خور اومد سراغت از کاندوم استفاده کنی و هابیلو قابیلو پس نندازی . تا نسل بشر و دردها و شادیهاش به دنیا نیان و این کره قشنگ آبی بتونه در آرامش به خواب چند هزار سالش ادامه بده .تا امروز اینقدر بچه مریض و کورو شلو بدبخت با کلی امراض نا شناخته روحی و روانی نداشته باشی. تا من امروز با این همه پیشرفتو دمو دستگاه و تکنولوژی از زور بیکاری نشینم  هم وقت خودمو بگیرم ، هم این چرتو پرتا رو بار تو کنم و بازم دلم آروم نگیره .

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 7:57  توسط بانو  | 

بخون

این واقعه را سخت بگیری شاید

از کوشش عاجزانه کاری ناید

از رحمت ایزدی کلیدی باید

تا قفل چنین واقعه را بگشاید

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 3:45  توسط بانو  | 

روح ...زخم ...زمان

زمان دشمن جسمِ . زمان تن رو میکشه، اما مرهمیه برای روح! التیام بخش زخمهای روح ! عجیب !        این دردها از روح ما به کجا میرن ؟شاید هیچ کجا ، شاید اصلا خوب نمیشن ، فقط مدفون میشن در فریادی که دیگه هنجره ای خاکی برای رسوا کردنشون وجود نداره .شایدم میچسبن به روح دیگری در جسم جوان و تازه تری، جسمی که هنوز توانی برای کشیدن این بار سنگین ، این انگل خونخوار داره .    مثل هزاران زخم و درد و فریادی ، که هزاران زن در روزهایی به طول صدها سال تحمل کردن و با اونها مردند و با خاک و خاکستر ادقام شدن ولی هنوز دخترانی همون مصائب رو بر دوش می کشند ؛ تا جُلجُتایی که اشکهای زنی به رنگ خون در آوردش نه زخمهای مسیحی .

پیوست :مردان تمامي اهرم هاي مهم قدرت سياسي ايران را در اختيار دارند، اما يک زن است که آنها از او مي ترسند. اگر ‏اينطور نيست، چرا حکومت تحت رهبري آخوندها تلاش مي کند مانع از فعاليت شيرين عبادي شود؟‏ ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 15:8  توسط بانو  | 

مکبث های زمان ما

فردا و فردا و فردا،می خزد با گام های کوچک از روزی به روزی تا که بسپارد به پایان رشته ی طومار هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بودست ما دیوانگان را جز نشانی از غباراندوده راه مرگ. فرومیر ،آری ، ای شمعک ، فرومیر ، آی ،که نباشد زندگانی هیچ گاهی پر خروش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ !زندگی افسانه ای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا ، لیک بی معنا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تبهکاری و دیو سیرتی نمی میره . روح مکبث هنوز سرگردان و آشفتست و این بیماری و آزردگی رو در قرنهای زیادی پخش کرده . خواهران جادو ، لیدی مکبث ، مکرافت ، دانکن ، بنکو .... همه و همه این اشباح هنوز در حال اجرای نمایشنامه بر روی سن سرگردانند . ولی چیزی که درک نکردیم اینه که ......اینه که ما هنر پیشگان جایگزینیم . مانند پدران و مادرانمون  و مانند فرزندانمون  فقط  ای کاش بدونیم داریم به جای چه کسی بازی میکنیم ، قاتل یا مرد نیکو سرشت؟ . با اینکه مکبث دربرابر وجدان بشری محکوم شد ولی هنوز کسانی از ما برای حلقه زرین و نامی دست به خون بی دفاع خواب آلودی آغشته میکنیم  و حتی برای کمتر از اون وجدانمونم سر میبریم،

جنایت هنوز در حال انجام است و دستهای خون آلود مکبث ها تا انتهای ابدیت محکوم به نفرین صاحبانشون هستند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 13:56  توسط بانو  | 

شاه لیر

اوه...لیر بیچاره، لیر دیوانه.....

اوه....بد خت بی نوا لیر .....

دختراش دیگه دوسش ندارن و اون دختری هم که دوستش داشت تبعید کرده به تخت خواب شاه فرانسه.

بیچاره لیر ، اگر شاه نبود، اگر دهقان فقیری بود یا مرد ماهیگری اینقدر از بدبختی دیوانه نمیشد.

اگر به جای صاحب بودن سرزمینی با دشتها و رودها و کوها و بخشیدنشون به دختراش فقط رنگ گلهای وحشی و باد سرکش رو جهیزشون میکرد  و صاحب گرمای خورشید بود.... درست مثل مردی فقیر؛ الان خوشبخت بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 18:30  توسط بانو  | 

دلبستگیهای کوچک

 صبح  ۱ بعد از ظهر شروع میشه .  ،یک لیوان آب ، نظافت ، چای ، شستن ، پختن ، قهوه ، جنگ داخلی ، اخبار ، فیلم ، شستن ، جنگ ، نگاه کردن به فیلمی که خیلی وقت دنبالش بوده .....بزارم دیگه ....تو هم با این فیلمات جز خودت کسی نمی تونه نگاه کنه . صبر باید کرد  تا همه بخوابن .... شستن ، پختن ، جنگ داخلی ....ـ عهد کرده و برای عذاب مادرش گفته که بچه ای رو که از همه بیشتر دوست داره تا سر حد دیوانگی شکنجه بده . تا الان که پیروز بوده ـ . چند تا بدجنسی که دلش خنگ میشه ...قهوه، باز شستن ، پختن ، با حسرت به کارایی که انجام نداده نگاه کردن ....ساعت ا صبح، کتاب .....ساعت ۲ صبح ، کتاب... نمیشه ،بی خوابی شروع شد . بلا خره همه خوابیدن . ذوق چند روزه برای دیدن یک فیلم که سال ۱۹۶۶ انتونیونی ساخته. چه تصاویر جادویی . لعنت ، باید صداش کم باشه همه خوابن . سر خوشی و لذت ، ذوق ادامه .... فیلمو از اول نگاه میکنه .... ،و بازم و بازم و بازم ....ساعت ۵ صبح .  در بالکن رو باز میکنه و بیرون میره . عاشق این سرماست وقتی به پلکای داغش می خوره . انگار دوتا گلوله اتیشن . لعنتی چقدر دنیا قشنگ وقتی که ادما خوابن . ساعت ۶ خوابش میبره . دلبستگیهای کوچیکی داره و ارزوهای بزرگی برای خودش . نه برای رضایت هیچ کس دیگه ای .

از فردا دنبال یک فیلم کمیاب دیگه میگرده لیستش داره کامل میشه و ذهنش به فعالیت و زندگی ادامه میده . امروز میدونه که به خطا نرفته .

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 17:32  توسط بانو  | 

هضیان در جزیره تنهایی

یک روزی ....شاید امروز متو جه شدم راه جزیر رو گم کردم به بیراه رفتم .جزیره منو می بخشه و هذیونام و دیونگی و غلطهای املایی . همشون رفقای خوبین . یادم نیست جزیره کی متولد شد. خیلی وقت پیش بود، چه اهمیتی داره  .می دونم سه بار پاک شد و زیر ابها غیب شد و بعد دوباره از دل دریای مجازی در نقطه دیگه ای بیرون اومد .الانم باز وقتشه .می خواستم دوباره بی خبر غرق بشه و وقتی که همه فکر می کردن دیگه امیدی بهش نیست دوباره بیرون بیاد در نقطه دیگه ای  و می دونید چرا ؟ چون جزیره فقط مال منه .اینجا فقط من رابینسون جزیرم و حتی پای جمعه هم در میون نیست .حتی تعداد بطریهای توی ساحل اهمیت ندارن .

مهم اینه که فراموش کرده بودم چرا جزیره به وجود اومد .گم شده بودم .پیدا کردم دوباره اون نوشته گم شدرو .داشتم می نوشتم اما دیگه توش اون سرخوشی و دیونگی نبود همین داشت دلزدم می کرد .شاید درک کنید شایدم نه ولی جزیره مال نوشتهای عاقلانه ادم بزرگها نبوده و نیست .جزیره مال کودک درون بانوست و همین طور باقی می مونه .بدون قاعده و قانون . جزیره ،جزیره منه .جزیره قشنگ هیچ کجا اباد من . با جنگل شکلات و دزدهای دریایی . با ماهیهای پرنده و کلمات رکیک و قواعد رعایت نشده و البته نیمه تاریک ماه ، و فریاد ،و من، که اینجا همیشه می تونم خودم با قی بمونم

این تمام چیزیه که برای ورود به جزیره لازم دارید، خودتون باشید نه چیزی که برنامه ریزی می کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 23:3  توسط بانو  |